[ 3 ] در پاسخ به اين اعتراض مىگوييم : [ علم جزئى در حقيقت علم به متغير است ، نه علمى كه خود متغير و متحول باشد و ] « علم به تغير » يك چيز است و « علم متغير » چيز ديگر . [ آن چه مستلزم قوه و ماده است ، آن است كه علم خودش متغير و متحول باشد ، نه آن كه علم ، به تغير و تحول تعلق بگيرد ، زيرا ] تغيير در تغير خود ، ثابت است نه متغير و آن گاه كه نفس به يك امر متغير علم پيدا مىكند و آن امر متغير نزد نفس حضور مىيابد ، علم به آن امر متغير از جهت ثباتش تعلق مىگيرد ، نه از جهت تغيرش . [ به ديگر سخن : ما تغير را درك مىكنيم ، اما از جهت ثباتش ، نه از جهت تغيرش . ] زيرا اگر علم به تغير ، از همان جهت تغيرش باشد و ثباتى در كار نباشد ، متعلق علم نزد عالم حاضر نخواهد بود ؛ در نتيجه حضور شىء براى شىء تحقق نخواهد يافت و اين خلاف فرض است .
[ در اين جا دو اعتراض پى در پى وجود دارد ؛ به گونهاى كه خاست گاه اعتراض دوم ، پاسخى است كه به اعتراض نخست بيان مىشود . اعتراض نخست همان است كه در متن كتاب آمده و آن اين كه : اعتراف به متغير بودن پارهاى از علوم حصولى ، مستلزم مادى بودن آن علوم است و اين با قول به تجرد همهء علوم منافات دارد .
پاسخ اين اعتراض آن است كه : تغير در خود علم روى نمىدهد ، تا مستلزم مادى بودن آن باشد ، بلكه تغير در فعل و انفعالات دستگاه عصب ، مغز و مانند آن روى مىدهد و آن چه دست خوش دگرگونى مىشود ، ارتباطى است كه از طريق ادوات احساس با معلوم خارجى برقرار مىشود و اين همه ، امورى است كه زمينهء ادراك را فراهم مىسازد . اما خود صورت علمى ، كه حقيقت علم و ادارك را تشكيل مىدهد ، ثابت بوده و هرگز تغيرى در آن رخ نمىدهد .
اعتراض دوم : اگر علم هميشه ثابت است و هيچ تغيرى در آن رخ نمىدهد ، چگونه « علم به تغير » امكانپذير خواهد بود ، با آن كه علم بايد مطابق با معلوم باشد .
پاسخ آن است كه : لازم نيست علم در وجود و هستىاش مطابق با معلوم باشد ، بلكه
ترجمه و شرح نهاية الحكمة ( فارسى ) — صفحة 88
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص٨٨