[ 9 ]
چگونگى حصول مفهوم جوهر در ذهن
و اما اين كه گفته شد ما هيچ حس ظاهر و يا باطن كه جوهر شناس باشد ، در خود سراغ نداريم ، صحيح است و ترديدى در آن راه ندارد ، ولى بايد دانست كه نفس در آغاز كار [ ، پيش از آن كه واجد هر گونه علم حصولى و يا حضورى گردد ، ] به خودش علم حضورى دارد و با اين علم وجود خارجى خود را مىيابد و آن را مشاهده مىكند . آن گاه از معلوم حضورى خويش ، يك صورت ذهنى بر مىگيرد ؛ همان گونه كه ديگر صورتهاى ذهنى را - بنابر آن چه گذشت - « 1 » از معلومهاى حضورى به دست مىآورد و به دنبال آن ، صفات و اعراض قائم به نفس را احساس مىكند [ ، مثلًا غم و شادى و حب و بغضى كه در وى حادث مىشود ، حضوراً مىيابد و آن را درك مىكند . ] و نياز ذاتى و تعلق و وابستگى اين صفات را به نفس ، كه موضوع آنهاست ، مشاهده مىكند ؛ از سوى ديگر ، قائم بودن نفس به خود و بىنيازى آن را از موضوعى كه وجود نفس متعلق به آن باشد ، نيز با علم حضورى مىيابد .
سپس صفات عرضيى را مىيابد كه از خارج بر او هجوم مىآورد و در وى منتقش مىشود و نفس از آنها منفعل مىگردد [ ؛ مانند رنگها و بوها و شكلهايى كه نفس از طريق حواس گوناگون خود آنها را احساس مىكند و در برابر آنها از خود واكنش نشان مىدهد . ] در اين حال ، نفس ملاحظه مىكند كه اين اعراض همانند اعراضى است كه معلول نفس و وابسته به آن مىباشد . و چون حكم امثال و امور همانند يكسان است ، نفس حكم مىكند كه آن اعراض نيز موضوعى دارند كه متعلق به آن مىباشند ؛ همان گونه كه نفس ، موضوع صفات عرضى خود را تشكيل مىدهد [ و اين صفات وابسته به آن مىباشند . ] از اين جا مفهوم جوهر ، به عنوان ماهيتى كه وجودش
هامش
( 1 ) . مقصود مطالبى است كه در فصل اول در مورد منتهى شدن همهء علوم حصولى به علوم حضورى بيان شد . ( ر . ك : ص 34 به بعد )