زيرا اگر چنان چه ما مىتوانستيم كلى را بدون هيچ گونه يگانگى و رابطهاى با جزئيات خودش تصور كنيم ، نسبت كلى مفروض به جزئيات خودش و غير آنها متساوى بود ؛ يعنى يا به همه چيز منطبق مىشد ، يا به هيچ چيز منطبق نمىشد ، با اين كه ما مفهوم انسان را مثلًا پيوسته به جزئيات خودش تطبيق نموده و به غير جزئيات خودش قابل انطباق نمىدانيم . پس ناچار يك نوع رابطهاى ميان تصور انسان كلى و تصور جزئيات انسان موجود بوده و نسبت ميانشان ثابت و غيرقابل تغيير مىباشد .
و همين بيان را مىتوان ميان صورت خيالى و صورت محسوسه جارى ساخت ، زيرا اگر چنان چه يك نوع يگانگى و رابطهايى ميان صورت خيالى ، كه بدون توسيط حواس تصور مىكنيم و ميان صورت محسوسهء همان تصور خيالى موجود نبود ، مىبايست هر صورت خيالى به هر صورت حسى منطبق شود ( هر چه باشد ) و يا به هيچ چيز منطبق نشود ، با اين كه صورت خيالى فردى را كه تصور مىكنيم ، تنها به صورت محسوسهء همان فرد منطبق بوده و به جز وى با چيز ديگر هرگز تطابق ندارد .
پس يك نوع رابطهء حقيقى ميان « صورت محسوسه و صورت متخيله » و ميان « صورت متخيله و مفهوم كلى » و ميان « صورت محسوسه و مفهوم كلى » موجود مىباشد . « 1 »
شاهد ديگر بر مدعاى فوق آن است كه هر كس فاقد يكى از حواس پنجگانه باشد ، نه تنها از صورتهاى حسى مربوط به آن حس خاص محروم مىباشد ، بلكه از صورتهاى خيالى و حتى مفاهيم عقلى مربوط به آن نيز بىنصيب خواهد بود ؛ مثلًا كسى كه كور مادرزاد است ، نه تنها هرگز تصوير حسى از سياهى اين زغال و يا سفيدى اين كاغذ ندارد و نه تنها از صورتهاى خيالى آنها محروم مىباشد ، بلكه هرگز قادر به درك مفهوم كلى سياهى و سفيدى و مفهوم كلى رنگ نيز نخواهد بود و به هيچ نحو به چنين كسى نمىتوان فهماند كه رنگ چيست ؟
هامش
( 1 ) . اصول فلسفه و روش رئاليسم ، ج 1 ، ص 133 و 134