از آن چه بيان شد دانسته مىشود كه :
اولًا : ميان صورت حسى و صورت خيالى و مفهوم عقلى هر چيزى يك نسبت ثابت وجود دارد .
ثانياً : پديد آمدن مفهوم كلى بر تحقق صورت خيالى توقف دارد و پديد آمدن صورت خيالى نيز منوط بر پيدايش صورت حسى است و اينها هر يك به ترتيب پس از ديگرى به وجود مىآيد .
ثالثاً : همهء معلومات و مفاهيم تصورى به حواس منتهى مىشوند ؛ به اين معنا كه هر مفهوم تصورى كه فرض كنيم ، يا مستقيماً خودش محسوس است و يا همان محسوس است كه دست خورده و تصرفاتى در آن شده و خاصيت وجودى تازهاى پيدا نموده است . ]
[ 7 ]
اشكال به اين كه همهء علوم حصولى به حواس منتهى مىشوند
ممكن است بر بيان بالا خرده گرفته شده و گفته شود كه : ترديدى در اين نيست كه قسمت عمدهاى كه از علوم حصولى به حس منتهى مىشود [ و از ادراكات حسى ناشى مىگردد ، ] اما چنين نيست كه همهء علوم حصولى به واسطهء حس ظاهر [ كه همان حواس پنج گانهء معروف است ] به وجود آيد ، زيرا ما تصوراتى داريم كه به واسطهء حواس باطن بدان دست يافتهايم ؛ مانند مفهوم دوستى ، كينه ، اراده و كراهت .
بنابراين ، ما صورتهاى ذهنى ياد شده را بدون اتصال و ارتباط با خارج ادراك مىكنيم .
[ مورد ديگرى كه مدعاى فوق را نقض مىكند ، ادراك ما به « جوهر » است . زيرا ] حواس پنج گانهء ما تنها ماهيات عرضى را ادراك مىكند و حسى كه بتواند جوهر را از آن جهت كه جوهر است ، درك كند و بدان دسترسى داشته باشد ، در ما وجود ندارد .
بنابراين ، صورت ذهنى جوهر از راه حس و ارتباط با خارج به دست نيامده است .