[ 8 ]
پاسخ به اعتراض ياد شده
در مورد صورتهاى ذهنيى كه از راه حواس باطن [ / علم حضورى ] براى نفس حاصل مىگردد ؛ مانند مفهوم دوستى ، كينه و غير آن ، بايد دانست كه نفس ، اين صورتها را از مصاديق اين صفات كه با وجود خارجى خود در نفس پديد مىآيند ، به دست مىآورد . بنابراين ، اتصال با خارج در اين موارد نيز محفوظ است .
[ معترض گمان كرده است كه مقصود از « خارج » در آن جا كه گفتيم : « مفهوم تنها در صورت ارتباط با خارج در ذهن تشكيل مىشود » ، خارج از بدن و يا خارج از نفس مىباشد ، در حالى كه مقصود از آن ، چيزى است كه مفهوم از آن حكايت مىكند و مصداق مفهوم به شمار مىآيد . بنابراين ، بدن ، نفس و كيفياتى كه عارض بر نفس مىشوند ، همه نسبت به مفاهيمى كه از آنها حكايت مىكنند ، مصداق و خارج محسوب مىشوند و حتى خود مفاهيم ذهنى ، نسبت به مفهوم ديگرى كه از آنها حكايت مىكند ، مصداق و خارج به شمار مىآيد ؛ مثلًا مفهوم « انسان » مصداق مفهوم « كلى » است و نسبت به آنان « خارج » محسوب مىشود .
نكتهء ديگرى كه بر معترض پوشيده مانده آن است كه معترض حواس را منحصر به حواس ظاهر دانسته و از « حس باطن » « 1 » غفلت ورزيده است . از اين رو گمان برده است كه ارتباط با يك مصداق شخصى و خاص تنها از طريق حواس ظاهر امكانپذير است . ]
هامش
( 1 ) . نزد فلاسفهء اسلامى حواس باطن ، همانند حواس ظاهر ، از پنج حس تشكيل يافته است كه عبارتند از : حسمشترك و آن قوهاى است كه نفس با آن صورتهاى محسوس را درك مىكند ؛ قوهء خيال ، كه نفس با آن صورتهاى محسوس را نگهدارى مىكند ؛ قوهء واهمه ، كه توسط آن معانى جزيى درك مىشود ، مانند دوستى و كينه ؛ قوه حافظه ، كه به واسطهء آن معانى جزيى نگهدارى مىشود و قوهء متصرفه ، كه به واسطهء آن صورتهاى محسوس و معانى جزيى با يك ديگر تركيب مىشوند و يا از يك ديگر مجزا مىگردند . اما در كلام مؤلف قدس سره ظاهراً مقصود از « حس باطن » همان « علم حضورى » است