چيزى جز موجود بودنش براى آن شىء نيست . ] و نيز وجود شىء خود آن شىء است . بنابراين ، علم عين معلوم بالذات مىباشد . [ چرا كه علم همان حصول معلوم و حصول معلوم همان وجود معلوم است و وجود معلوم چيزى جز خود معلوم نيست . ]
برهان اجمالى بر اتحاد عالم و معلوم
حصول معلوم براى عالم - كه همان حضور معلوم نزد عالم است - مستلزم اتحاد عالم با معلوم مىباشد ؛ خواه آن معلوم ، حضورى باشد و يا حصولى . زيرا معلوم بالذات در علم حصولى ، اگر يك وجود جوهرى و قائم به خود داشته باشد ، « 1 » وجودش ، لنفسه و براى خود خواهد بود ؛ از طرفى ، وجودش براى عالم و متعلق به عالم نيز مىباشد [ ، زيرا وجود معلوم هميشه براى عالم است . ]
بنابراين ، عالم با معلوم متحد خواهد بود ، چرا كه [ اگر عالم با معلوم متحد نباشد و وجود عالم غير از وجود معلوم بوده باشد ، وجود معلوم هم لنفسه خواهد بود و هم لغيره ، در حالى كه ] يك شىء بالبداهه نمىتواند هم موجود لنفسه باشد و هم موجود لغيره . [ به دليل آن كه لنفسه بودن يك وجود ، به معناى قائم به خود بودن آن وجود و بى نيازى آن از موضوع و محل است و لغيره بودن آن به معناى قيامش به غير و نيازمندى آن به موضوع و محل مىباشد . در نتيجه اگر يك وجود هم لنفسه باشد و هم لغيره ، تناقض لازم مىآيد . ]
و اگر معلوم بالذات در علم حصولى يك وجود لغيره و قائم به غير داشته باشد ، « 2 »
هامش
( 1 ) . هم چون مواردى كه علم به نفس ، اجسام و عقل داريم . زيرا - چنان كه در فصل پيشين بيان شده - معلوم ما دراين موارد عبارت است از : موجودات مجردى كه قائم به خود مىباشند و نفس آنها را مشاهده كرده است
( 2 ) . مانند آن جا كه علم ما به اعراض تعلق مىگيرد . زيرا اين علم به واسطهء حضور اين اعراض در عالم نفس است ، در حالى كه قائم به مجرداتى هستند كه موضوع آنها را تشكيل مىدهد