صورت وجودش متعلق و وابسته به موضوعى است كه وجودش براى آن مىباشد ؛ از طرفى ، وجودش براى عالم نيز هست [ ، چرا كه هر معلومى وجودش براى عالم مىباشد . ] بنابراين ، وجود عالم با وجود موضوع معلوم متحد خواهد بود . [ زيرا اگر آن دو وجود گسسته از هم و مغاير با يكديگر باشند ، لازم مىآيد كه يك شىء ، براى دو شىء مغاير موجود باشد ؛ يعنى لازم مىآيد يك عرض در دو موضوع حلول كرده باشد و قائم به دو موضوع مغاير باشد و اين محال است . ]
از سوى ديگر ، معلوم كه بنابر فرض وجودش لغيره است ، با آن غير [ كه همان موضوعش است ] متحد مىباشد [ ، زيرا هر عرضى با موضوع خود اتحاد در وجود دارد . ] و در نتيجه معلوم با متحد موضوع خود [ كه همان عالم است ] متحد خواهد بود .
[ زيرا هر گاه « الف » با « ب » متحد باشد و « ب » با « ج » ، « الف » نيز با « ج » متحد خواهد بود . و اين مضمون همان جملهء معروف است كه : « المتحد بالمتحد متحدٌ . » و در آن جا كه وجود معلوم ، لغيره است وجود معلوم با وجود موضوع متحد است و وجود موضوع نيز با وجود عالم اتحاد دارد ؛ در نتيجه وجود معلوم با وجود عالم متحد خواهد بود . ]
[ اين همه ، در مورد اتحاد عالم با معلوم حصولى بود ] و سخن در مورد معلوم حضورى و اتحادش با عالم ، همانند سخن در مورد اتحاد معلوم حصولى با عالم مىباشد .
اشكالات وارد شده بر اتحاد عالم با معلوم
[ 3 ]
اشكال بر اتحاد عالم با معلوم حصولى
در بحث وجود ذهنى بيان شد كه مقصود از اين كه : « علم از مقولهء معلوم مىباشد » آن است كه مفهوم مقوله در علم اخذ شده است ؛ به ديگر سخن : مقصود آن است كه مقوله به حمل اولى بر علم حمل مىشود ، نه به حمل شايع . و اين حمل شايع است كه