و مثلث مىباشد .
و اما اتحاد يك ماهيت نوعى تام با ماهيت ناقص ( جنس و فصل ) طبق دستگاه جنس و فصل ارسطويى ، امرى مسلم بوده و ارتباطى با مسئلهء تعقل و ادراك ندارد و چنان نيست كه هنگام تعقل ، چنين اتحادى برقرار شود . افزون بر اين ، گاهى انسان ، ماهيتى را تعقل مىكند كه به كلى مباين با ماهيت انسانى است و هيچ گونه اشتراك ماهوى بين آنها وجود ندارد .
بنابراين ، اگر كسى معتقد شود كه هنگام ادراك ، ماهيت موجود درك كننده با ماهيت موجود درك شونده متحد مىشود و مثلًا ماهيت انسان با ماهيت يك درخت يا حيوان يگانگى پيدا مىكند ، به امر متناقض و محالى معتقد شده است .
همچنين اتحاد وجود درك كننده با ماهيت درك شونده و بالعكس نيز محال است و اگر اتحادى بين وجود و ماهيت به يك معنا صحيح باشد ، بين وجود يك موجود با ماهيت خود آن است ، نه با ماهيت موجودى ديگر . پس تنها فرضى كه مىتوان براى اتحاد عالم و معلوم در نظر گرفت ، اتحاد وجود آنهاست .
انحاى اتحاد در وجود
اتحاد دو يا چند وجود عينى ، به معناى نوعى وابستگى يا همبستگى ميان آنها بوده و به چند صورت تصور مىشود :
1 - اتحاد عرض با جوهر ؛ بدين لحاظ كه عرض وابسته به جوهر است و نمىتواند از موضوع خودش استقلال يابد .
2 - اتحاد صورت با ماده ، كه نمىتواند از محل خودش جدا گردد و مستقلًا به وجود خودش ادامه دهد .
3 - اتحاد چند ماده در سايهء صورت واحدى كه به آنها تعلق مىگيرد ؛ مانند اتحاد عناصر تشكيل دهندهء گياه و حيوان . اين گونه اتحاد بالعرض است و اتحاد حقيقى