ما است و سپس به قسمت ديگر آن اشاره كنيم - به هيچ وجه تقسيم يك صورت علمى محسوب نمىشود ، زيرا اين عمل در حقيقت چيزى نيست جز اعراض نفس از صورت علمى حسن و ايجاد كردن دو صورت علمى ديگر .
[ 16 ] و چون دانسته شد كه صورت علمى ، نه در يك جزء عصب منطبع مىشود و نه به عرض انقسام آن جزء منقسم مىگردد ، اين نتيجه به دست مىآيد كه رابطهء صورت علمى با اجزاى عصب و فعل و انفعالاتى كه هنگام فرايند ادراك از آن سر مىزند ، يك رابطهء اعدادى بيش نيست ؛ بدين معنا كه كارهاى اجزاى عصبى ، نفس را مستعد و آماده مىسازد تا صورت علمى خاصى ، همراه با همهء ويژگىهاى معلوم ، نزد وى حاضر گردد و در عالم نفس پديدار شود . « 1 »
همچنين تقارنى كه ميان ادراكات ما و زمان به نظر مىرسد [ و چنين مىنماياند كه ادراكات ما امورى مقيد به زمان است ، ] در واقع اين تقارن ميان عمل مادى و اعدادى كه نفس در ابزار ادراك [ مانند اجزاى عصب و مغز ] انجام مىدهد و زمان برقرار مىباشد و نبايد اين تقارن را ميان صورت علمى ، از آن جهت كه علم است و زمان پنداشت .
[ 17 ] دليل ما بر مبرا بودن ادراكات انسان از زمان و مقيد نبودنش به زمان آن است كه ما خيلى مواقع چيزى را درك كردهايم و آن گاه آن را نزد خود بايگانى مىكنيم و پس از سپرى شدن ساليان دراز همان صورت علمى را و همان ادراك را بعينه يادآور مىشويم ، بدون آن كه هيچ تغييرى در آن روى داده باشد و اگر آن ادراك مقيد به زمان بود ، با گذشت زمان ، در آن تغيير و تحول روى مىداد .
[ بيان فوق را مىتوان دليلى مستقل بر تجرد ادراكات به شمار آورد و آن را به دو صورت مىتوان تقرير كرد :
هامش
( 1 ) . عبارت : « فالصورة العلمية الخاصة بما للمعلوم من الخصوصيات » كه در نسخههاى دارج نهايةالحكمة از ماقبل جدا شده است و همراه با « ف » در آغاز پاراگراف قرار گرفته است ، بايد بدون « ف » و متصل به ما قبل آورده شود ، تا فاعل براى فعل « يحضر و يظهر » باشد و در غير اين صورت مبتداى بدون خبر خواهد بود