آن در نفس پديد مىآيد .
2 - با توجه به غلطهاى فراوانى كه در ادراك حسى هنگام سنجيدن آن با خارج مشاهده مىشود ، علم حضورى دانستن ادراك حسى ، صواب نخواهد بود . امّا اين كه هر علمى به نحوى به علم حضورى بازمىگردد ، نمىتواند اشكال مورد نظر را رفع كند ، چه اين اعتبارى براى علم فى حد نفسه است ، نه در مقايسه با خارج .
آن گاه خود ، اشكال را به اين صورت پاسخ مىدهد : صورت علمى اى كه باعث درد و رنج مىشود ، از آن جهت كه امرى وجودى است و انسان به واسطهء آن استكمال مىيابد ، شرّ و ألم نيست ، بلكه از آن جهت كه عين خارج است ، مثلًا عين بريده شدن دست است ، درد و ألم مىباشد و از اين جهت امرى عدمى است . ]
[ 7 ]
شرور ، اختصاص به عالم ماده دارد
چون شرّ همان عدم ذات و يا عدم يكى از كمالات آن است ، لاجرم بايد ذاتى كه عدم بدان مىرسد ، قابليت آن را داشته باشد ؛ مانند جوهرهاى مادى كه امكان زوال صورت نوعيه آنها وجود دارد و از آن جا كه صورت نوعيه تمام فعليت يك نوع را تشكيل مىدهد ، زوال آن در حكم زوال آن نوع مادى مىباشد . از اين رو ، مىتوان گفت : در جواهر مادى قابليت عدم ذاتشان وجود دارد . و نيز ذاتى كه به واسطهء رسيدن شرّ به آن ، يكى از كمالات خود را از دست مىدهد ، بايد قابليت از دست دادن آن كمال را داشته باشد ؛ يعنى بايد آن عدم ، عارض بر ذات آن باشد ، نه لازمهء ذاتش ؛ مانند عدمها و نقص هايى كه لازمهء ماهيات امكانى است . [ چنين اعدامى را نمىتوان شرّ به شمار آورد ، ] چون از مرتبه و حدّ وجود انتزاع مىشود [ و يك موجود هرگز نمىتواند از مرتبه و حدّ وجودى خويش تعدّى كند ؛ لذا قابليت كمال بيش از آن را ندارد تا فقدان آن كمال شرّ محسوب شود . به ديگر سخن : كمال مفروض ، كمال براى آن موجود نيست ، تا فقدانش شر براى آن موجود باشد . به تعبير سوم : شرّ عدم ملكهء خير است ؛