پس هرگاه موضوع قابليت يك خير را نداشته باشد ، فقدان آن خير ، شرّ نخواهد بود . ]
با توجه به مطلب ياد شده ، روشن مىشود كه هيچ شرّى در عالم تجرد تام تحقق ندارد ، زيرا عدم به ذات آنها ، كه موجود به ايجاد مبدأش است ، « 1 » راهى ندارد . و نيز اعدام منافى با كمالات آنها - كمالاتى كه مقتضاى نوعشان است و از آغاز وجودشان واجد آن مىباشند - هرگز بر آنها عارض نمىگردد .
بنابراين ، ميدان بروز و ظهور شرّ همان عالم ماده است ؛ عالمى كه در آن اضداد با هم كشمكش دارند و اسباب گوناگون يكديگر را از تأثير باز مىدارند و حركات جوهرى و عرضى كه ملازم با تبدّل يك ذات به ذات ديگر و يك كمال به كمال ديگر است ، در آن روى مىدهد .
[ 8 ]
عدم منافات شرور موجود در عالم ماده با عنايت و حكمت الهى
شرور موجود در عالم ماده از لوازم وجود مادهاى است كه قابليت صورتهاى گوناگون و كمالهاى متنوع و مخالف هم را دارد . اما اين شرور ، هر چه باشد ، در مقايسه با خير فراوانى كه در كنارش است ، بس اندك است و ناچيز .
توضيح اين كه : اشيا - چنان كه از ارسطو « 2 » نقل شده است - از جهت خيرها و
هامش
( 1 ) . عبارت : « الثابتة باثبات مبدئها » در واقع اشاره به برهان مسئله دارد ؛ يعنى دليل اين كه در عالم مجردات شرّىوجود ندارد ، آن است كه مجردات مكتفى به فاعلاند و براى وجودشان استعداد ماده و قيود و شرايط بيرونى معتبر نيست ؛ لذا هر چه در آن عالم ممكن الوجود باشد از آغاز تحقق دارد و هر چه نيست ، وجودش ممكن نمىباشد
( 2 ) . معمولًا به ارسطو نسبت مىدهند كه او با نظريهء عدمى بودن شرور مخالف بود و آنها را امورى وجودىمىدانست و يا لااقل برخى از آنها را امورى وجودى به شمار مىآورد ، در برابر افلاطون كه همهء شرور را امور عدمى مىدانست . از اين رو گاهى بر حكماى اسلامى خرده مىگيرند كه چگونه ميان اين دو نظر جمع كرده و در بحث شرور از طرفى شرور را عدمى مىدانند و از طرف ديگر براى توجيه وجود شرور در عالم ماده به كلام ارسطو تشبث مىجويند . اما استاد جوادى آملى نسبت دادن قول به وجودى بودن حتى برخى از شرور به ارسطو را صحيح نمىداند ؛ زيرا اوّلًا عدمى بودن شرّ امرى روشن و نزديك به بديهى است و با تأملى كوتاه در نحوهء انتزاع شرّ ، صحت اين نظر تصديق مىشود . ثانياً : بوعلى و پيروان وى با آن كه از تابعان ارسطو محسوب مىشوند هرگز شرور را امورى وجودى ندانستهاند . ايشان در بخشى از كلام خود مىگويد :
« اگر از ارسطو سخن عميقى دربارهء تقسيم اشياى جهان به پنج قسم نقل شده است ، آن دربارهء مطلب جداگانهاى است كه خواهد آمد ، نه دربارهء اصل مسئلهء عدمى بون شرّ ؛ و آن مطلب اين است كه اگر چه شرّ عدمى است ، يعنى زوال يك شىء يا زوال كمال آن شىء براى او شرّ مىباشد ، ولى چرا نظام جهان چنين روىدادى دارد كه موجب زوال چيزى يا زوال كمال چيزى مىگردد و در نتيجه سبب پيدايش شر شود و اگر سراسر جهان طرزى تنظيم مىشد كه هيچ گونه آسيبى به چيزى نمىرسيد و هيچ چيز زمينهء از بين رفتن چيز ديگرى را فراهم نمىكرد و در نتيجه شرّى حاصل نمىشد ، داراى نظامى احسن بوده و از نظام كنونى جهان بهتر و برتر مىبود . آن گاه در اين مقام از بحث تحليل ارسطويى مطرح مىشود . » ( مبدأ و معاد ، ص 236 ، نقل با كمى تصرف . )