عدم يك چيز و يا عدم يكى از كمالات آن است ؛ مثلًا اگر كسى ، فردى را با شمشير بكشد ، [ اين رويداد شرّ به شمار مىرود ، اما بايد ديد كدام جزء آن در حقيقت شرّ است . ] ضربهء مؤثرى كه قاتل وارد ساخته است شرّ نيست ، چون خوب شمشير زدن كمال محسوب مىشود ؛ تيز و برّنده بودن شمشير نيز كمال براى شمشير است و شر نيست . همچنين نرم بودن گردن مقتول و اثرپذيرى آن ، كمال براى بدن اوست و نمىتوان آن را شرّ دانست . هيچ يك از اين امور و امور ديگر نظير آن را نمىتوان شرّ به شمار آورد ، مگر رفتن جان و نابود شدن حيات ، كه امرى عدمى است .
[ 4 ] از آن چه گذشت روشن مىشود امورى وجودى كه به سبب ضرر و زيان مترتب بر آنها ، شرّ محسوب مىگردند ، شرّ بالعرض اند ؛ مانند شخص قاتل و شمشير در مثال ياد شده .
[ توضيح اين كه : امورى كه عرفاً متصف به شرّ و بدى مىشوند ، بر دو قسماند :
1 - شرور و بدى هايى كه خود ، امور عدمىاند ؛ مانند جهل ، عجز و فقر .
2 - شرور و بدى هايى كه امور وجودىاند ، امّا از آن جهت شر به شمار مىروند كه منشأ امور عدمى مىباشند ؛ مانند سيل ، زلزله ، گزنده ، درنده و ميكرب بيمارى .
قسم نخست ، شرّ بالذات است ، امّا قسم دوم شرّ بالعرض مىباشد ، زيرا شرّ بودن آن موجودات ، از آن جهت است كه منشأ يك سلسله امور عدمى مىگردند و شرّ بالذات در واقع همان امور عدمى است . ] « 1 »
هامش
( 1 ) . گاهى نيز اينگونه تعبير مىشود كه شرّ بودن قسم دوم ، يك صفت نسبى است ، نه نفسى ، بر خلاف قسم اوّل ؛ مثلًا گفته مىشود : زهر مار براى مار بد نيست ، چون وسيلهء دفاعى اوست ، بلكه براى انسان و ساير موجوداتى كه از آن آسيب مىبينند بد است . ( صفت نسبى ، در برابر صفت نفسى ، به وصفى گفته مىشود كه نيازمند مقايسه و سنجش و لحاظ رابطهء ميان دو شىء مىباشد ؛ يعنى فرض موصوف و فرض صفت بدون فرض يك امر سوم كه طرف نسبت و مقايسه قرار گيرد ، براى امكان اتصاف موصوف به آن صفت كافى نيست ؛ مانند كوچكى و بزرگى . ) آن گاه گفته مىشود : وجود حقيقى شىء همان وجود نفسى اوست ، اما وجود شىء براى اشياى ديگر ( / وجود لغيره ) وجود بالاضافه و يك امر اعتبارى مىباشد و متعلق جعل و ايجاد واقع نمىشود . به ديگر سخن : وجودهاى بالاضافه ، هستى واقعى ندارند و واقعاً در نظام وجود قرار نگرفتهاند . ( ر . ك : مرتضى مطهرى ، عدل الهى ، بحث شرور )