عضو ، [ جهل ] و امثال آن - با علم حضورى ؛ يعنى علمى كه معلوم در آن با وجود خارجى خود نزد عالم حاضر مىگردد ، نه با علم حصولى « 1 » كه در آن صورت ذهنى معلوم ، نه وجود خارجى آن ، نزد عالم حضور مىيابد . از اين رو ، نمىتوان گفت :
هنگام احساس درد دو چيز تحقق مىيابد : يكى جدا شدن اتصال مثلًا و ديگرى صورت ذهنى آن . چه ، حصول امر منافى و منافر با طبع ، خودش همان احساس درد و ألم مىباشد . بنابراين ، درد و ألم ، اگر چه نوعى ادراك است ، امّا از افراد عدم به شمار مىرود . [ چون در علم حضورى ، ادراك همان مُدرَك است و مدرَك در اين جا امرى عدمى است . ] و از سوى ديگر ، ألم و درد ، اگر چه يك نوع عدم است ، امّا از نوعى ثبوت ، در حدّ ثبوت اعدام ملكات ، برخوردار مىباشد ؛ مانند ثبوت كورى و نقص .
[ 6 ] حاصل سخن اين كه : نفس چون صورت اخير انسان است و در ازاى فصل اخير آن قرار مىگيرد ، همهء كمالات نوع خود را در بردارد و تمام قواى بدنى و غير بدنى [ مانند قوهء عاقله ] را واجد مىباشد [ ، زيرا شيئيت شىء به صورت آن است و صورت اخير شىء همهء كمالات آن شىء را دارا است . ] به همين دليل ، هنگام بريده شدن دست ، كه يك عيب و آسيب وارد بر قوهء لامسه است ، نفس در همان مرتبهء جامع خودش ، نه در مرتبهء مادى بدن ، ادراك مىكند كه كمال آن قوه را از دست داده است .
[ اين پاسخى است كه صدرالمتألهين از اشكال ياد شده ، بيان كرده است ، اما مؤلف ارجمند ، در تعليقهء بر اسفار « 2 » اين پاسخ را به دو دليل تامّ نمىداند :
1 - اشكال ياد شده اختصاص به ادراك حسى ندارد و بريده شدن دست از باب مثال ذكر شده است ، در حالى كه ادعاى علم حضورى در همهء موارد صادق نتواند بود ؛ مانند غم و اندوهى كه هنگام اطلاع از مرگ يكى از دوستان و تصديقهاى خيالى نظير
هامش
( 1 ) . زيرا روشن است كه صرف تصوّر بريده شدن دست و يا تصوّر گرسنگى و مانند آن باعث احساس درد و ألمنمىشود و ناراحتى به وجود نمىآورد
( 2 ) . ج 7 ، ص 63 و 64