ممكن است گفته شود : ألم و درد يك نوع ادراك است [ ؛ چنان كه در تعريف آن آوردهاند : ألم يعنى ادراك منافى با طبع از آن جهت كه منافى است و غير از مثلًا بطلان اتصال اجزاى بدن در اثر بريده شدن مىباشد . وجودى بودن ألم و درد ، يك امر وجدانى است و انسان آن را حضوراً مىيابد . [ از طرفى ، ألم بنابر گفتهء خود فلاسفه ، شرّ بالذات است . ] پس اين قاعده كه : « شرّ بالذات هميشه عدمى است » ، در مورد ألم نقض مىشود . مگر آن كه مقصود از آن قاعده اين باشد كه منشأ « 1 » شرّ بودن هميشه امرى عدمى است ، اگر چه خود شرّ در بعضى از موارد ، امرى وجودى مىباشد . « 2 »
[ حاصل اشكال آن است كه : دردى كه مثلًا هنگام بريدن دست احساس مىشود ، امرى وجودى است و اين درد حقيقتاً و بدون هيچ گونه مجازى ، شرّ است ؛ و بر فرض كه بطلان اتصال اجزاى دست - كه امرى عدمى است - نيز شرّ باشد ، شرّ ديگرى خواهد بود در كنار دردى كه احساس مىشود . پس اگر مقصود از اين قاعده كه : « شرّ بالذات عدم است » ، آن باشد كه منشأ تحقق شرّ هميشه امرى عدمى است ، اعم از آن كه خود آن امر عدمى ، شرّ باشد يا زمينهء تحقق يك امر وجودى شر را فراهم آورد و يا هم خودش شرّ باشد و هم زمينهء يك امر وجودى شرّ را فراهم كند . در اين صورت نقضى بر اين قاعده وارد نمىشود . امّا اگر مقصود آن باشد كه شرّ بالذات ، فقط عدم است و اتصاف امور وجودى به شرّ ، بالعرض مىباشد ، اشكال وارد خواهد بود . ]
[ 5 ] صدرالمتألهين در پاسخ به اشكال ياد شده مىگويد :
ألم و درد عبارت است از ادراك يك امر منافى و عدمى - مانند جدا شدن اتصال
هامش
( 1 ) . مقصود از « منشأ شر بودن » منشأ بودن براى تحقق شرّ است ، نه منشأ بودن براى اتصاف به شرّ . ( دقت شود . )
( 2 ) . اين اشكال را محقق دوانى در حاشيهء تجريد بيان كرده است و صدرالمتألهين در اسفار ، ج 7 ، ص 63 ، و ج 4 ، ص 126 به بررسى آن پرداخته است