« شرّ » در برابر « خير » است و اين دو با هم تقابل دارند . بنابر اين ، شرّ همان عدم ذات و يا عدم كمال ذات مىباشد . [ اگر گفته شود : تقابل چهار قسم است كه يكى از آنها ملكه و عدم ملكه است و لذا صرف برقرار بودن رابطهء تقابل ميان خير و شرّ نمىتوان نتيجه گرفت كه خير ، ملكه و شرّ ، عدم ملكه مىباشد . چه ، ممكن است آنها هر دو از امور وجودى بوده و رابطهء تضاد ميانشان برقرار باشد . « 1 » ]
[ 2 ] [ در پاسخ مىگوييم : ] دليل اين كه شرّ عدم ذات يا عدم كمال ذات است ، آن است كه : شرّ اگر يك امر وجودى باشد ، در اين صورت يا شرّ براى خودش است و يا شرّ براى موجود ديگرى مىباشد .
امّا شق اوّل محال است زيرا [ يك شىء تنها در صورتى شرّ براى خودش محسوب مىشود كه مقتضىِ عدم ذات و يا عدم كمالات ذات خودش باشد « 2 » و ] اگر مقتضى عدم خودش باشد ، اصلًا به وجود نخواهد آمد . يك شىء هيچ گاه اقتضاى عدم خودش و يا عدم يكى از كمالات ثانى خودش را ندارد ، چه ، ميان شىء و كمالات ثانى او رابطهء وجودى برقرار است [ و آن رابطهء وجودى عبارت است از مبدئيت ذات نسبت به كمالات ثانى خودش و امكان ندارد در يك شىء هم اقتضاى وجود كمالات ثانى خودش وجود داشته باشد و هم اقتضاى عدم آن . ] و عنايت الهى نيز ايجاب مىكند هر شىء به كمال در خور خودش نايل گردد .
هامش
( 1 ) . علت اين كه فقط رابطهء تضاد را ذكر كرديم آن است كه تصور مفهوم خير و شرّ متوقف بر يك ديگر نيست و لذا نمىتوان آن دو را متضايف دانست و نيز شرّ را نمىتوان از عدم و نيستى محض انتزاع نمود ؛ از اين رو رابطهء تناقض نيز ميان آن دو برقرار نمىباشد . بنابراين ، اگر شرّ امر وجودى باشد ، ضدّ خير خواهد بود و اگر امرى عدمى باشد ، عدم ملكهء خير خواهد بود
( 2 ) . اين امر در مسئلهء شرّ مورد اتفاق است ؛ يعنى حتى اگر شرّ را امرى وجودى بدانيم ، شرّ بودن آن امر وجودى بهلحاظ عدمى است كه اين امر وجودى مقتضى آن مىباشد ؛ و گرنه اگر يك امر وجودى اقتضاى هيچ عدمى را نداشته باشد ، هرگز مفهوم شرّ از آن انتزاع نخواهد شد . اين البته غير از آن است كه بگوييم : « شر بالذات همواره عدمى است . » پس نبايد ميان اين دو امر ، كه اولى مبناى استدلال و دومى نتيجهء آن است خلط كرده و مستدل را متهم به مصادرهء به مطلوب نمود