خودش را دوست دارد و در پى كمال وجود خودش مىباشد . « 1 »
نكتهء دوم
هم آن است كه از الفاظ طلب ، قصد و حبّ ، معانى متداول آن - كه ويژهء موجودات مدرِك و با شعور است - مراد نشده است ، بلكه مراد از آن همان اقتضاى طبيعت شىء به سوى يك چيز است . چه پرواضح است كه خير اختصاصى به دستهء خاصى از موجودات ندارد . « 2 » ]
از تعريف ياد شده به دست مىآيد كه « خير » يا يك كمال وجودى است كه وجود شىء منوط به آن و متوقف بر آن مىباشد - مانند علت نسبت به معلولش - و يا كمال اوّل شىء ، يعنى وجود آن شىء است و با كمال ثانى شىء مىباشد ، يعنى چيزى كه مايهء استكمال شىء شده و نقصى را از آن طرد مىكند . [ به ديگر سخن : كمال اوّل شىء چيزى است كه نوعيت نوع به آن وابسته بوده و كمال ثانى امور بيرون از صورت نوعى شىء است كه صورت نوعى مقتضى آن مىباشد ؛ مانند حصول ملكهء شجاعت ، سخا و اجتهاد براى آدمى . ]
هامش
( 1 ) . البته اين احتمال هم وجود دارد كه مقصود از خير ، « خير مطلق » باشد كه همان واجب تعالى است و در اين صورت مىتوان گفت كه خير مطلق چيزى است كه همهء موجودات در پى آنند . چه ، واجب تعالى غايت همهء غايات است
( 2 ) . دستيابى به مفهوم وسيع و گستردهء خير و شرّ بدين صورت است كه : انسان در وهلهء نخست ، مفهوم خير و شرّ را از رابطهء مثبت و منفى بين رغبتهاى خودش و متعلقات آنها انتزاع مىكند ؛ يعنى هر چه را با خواستههاى فطرى خودش موافق يافت آن را خير و هر چه را با خواستههاى فطريش مخالف يافت آن را شرّ مىنامد . در وهلهء دوم ، اين رابطه را به هر موجود ذى شعورى با مطلوبها و نامطلوبهايش گسترش مىدهد . بدين ترتيب ، خير ، مساوى با مطلوب براى هر موجود ذى شعور و شرّ ، مساوى با نامطلوب براى هر موجود ذى شعور خواهد بود . در وهلهء سوّم ، ويژگى شعور را نيز از طرف اضافه حذف مىكند و مثلًا ميوهدارى را خير درخت ، تلقى مىنمايد . تعميم اخير بدين لحاظ صورت مىگيرد كه مطلوب و محبوب اصلى ( به معناى خاصش كه اختصاص به ذوىالشعور دارد ) در هر موجودى همان بقاى ذات و كمالات ذات است و منفور بالذات همان فنا و نقص وجود مىباشد . پس اگر مصداق مطلوب و منفور ( كه همان كمال و نقص است ) را به جاى آن دو قرار دهيم ، مىتوانيم به مفهوم وسيع خير و شرّ دست يابيم . از اين تحليل همچنين به دست مىآيد كه اصيلترين خير براى هر موجودى وجود آن و اصيلترين شر براى هر موجودى ، عدم آن مىباشد