مىباشد ، امّا اين منافاتى با آن ندارد كه صورت علمى در يك جسم ، مثلًا در قسمتى از مغز ، منطبع باشد و به عرض « 1 » محل خود منقسم گردد ؛ همان گونه كه يك كيفيت ، مثلًا رنگى كه بر سطح يك جسم عارض مىشود ، از آن جهت كه كيفيت است ، قابل انقسام نيست ، امّا به عرض محل خود منقسم مىگردد . [ فى المثل اگر يك تكه كاغذ سفيد رنگ را از وسط نصف كنيم ، رنگ آن نيز به دو نيم تقسيم مىشود . ] در مورد صورت علمى نيز به ويژه با توجه به اين نظر معروف كه صورت علمى يك كيفيت نفسانى است ، مىتوان گفت : صورت علمى امرى مادى است كه در يك محل مادى منطبع مىگردد و به عرض محل خود منقسم مىشود .
[ 11 ] و نيز انطباق علم بر زمان ، به ويژه در علوم حسى و خيالى ، امرى واضح و ترديدناپذير است ؛ چنان كه انسان اعمال و حركات مادى را در زمان وجود و تحقق آن احساس مىكند [ و اين احساس مقارن و هم زمان با انجام آن اعمال و حركات مىباشد . ]
[ 12 ] و همچنين ، همان گونه كه در دانش پزشكى [ فيزيولوژى ] مسلم گشته است ، قسمتهايى از مغز به علم اختصاص دارد ؛ به گونهاى كه در صورت صحت و سلامت آن قسمت از مغز ، علم نيز برقرار است و در صورت اختلال در آن ، علم نيز مختل مىگردد . بنابراين ، صورت علمى ، مكانمند است ، همان گونه كه زمانمند مىباشد .
[ حاصل اشكال فوق آن است كه اين ادعا كه : « خواص و ويژگىهاى امور مادى در صورت علمى يافت نمىشود و بنابراين ، صورت علمى مجرد از ماده مىباشد » پذيرفتنى نيست ، زيرا اولًا : صورت علمى مىتواند به عرض محل خود منقسم گردد ؛ مانند ديگر كيفيات كه در اثر انقسام محل خود منقسم مىشود . ثانياً : صورت علمى
هامش
( 1 ) . در اين جا مقصود از « انقسام به عرض محل » همان انقسام به تبع محل مىباشد و يك انقسام حقيقى و واقعىاست كه به تبع انقسام محل در اعراض حال در آن محل نيز صورت مىپذيرد . در دنبالهء بحث نيز مقصود از « بالعرض » همان « بالتبع » مىباشد