فصل پانزدهمحيات واجب تعالى
[ 1 ] [ واژهء حيات ( / زنده بودن ) دو اطلاق دارد :
1 - اين كه شىء به گونهاى باشد كه رشد و نموّ داشته ، تغذيه و توليد مثل كند . اين معناى حيات كه بر گياه و حيوان هر دو اطلاق مىشود ، مستلزم نقص و نيازمندى است ، چه لازمهء رشد و نموّ آن است كه موجود رشد يابنده ، در آغاز فاقد كمالى باشد و در اثر عوامل بيرونى تغييراتى در آن پديد آيد و تدريجاً به كمال جديدى دست يابد .
2 - اين كه شىء به گونهاى باشد كه بداند و با اختيار خود كار انجام دهد . اين معناى حيات ، مفهومى كمالى است و هر چند مصاديق امكانى آن ، توأم با نقصها و محدوديتهايى است ، اما مىتوان براى آن مرتبهاى نامتناهى در نظر گرفت كه هيچ نقص و محدوديت و نيازى نداشته باشد . ]
حيات نزد ما ، كه از انواع حيوان هستيم ، عبارت است از اين كه : « شىء به گونهاى باشد كه بداند و [ با اختيار خود ] كار انجام دهد » . [ يعنى حيات همان مبدئيت براى ادراك و فعل و به تعبير ديگر : مبدئيت براى علم و قدرت است . ] « 1 » و ادراكِ عامى كه
هامش
( 1 ) . چنان كه در بدايةالحكمة آمده است : « الحىّ عندنا و هو « الدراك الفعال » ؛ فالحياة مبدأ الادراك و الفعل ، اى مبدأالعلم والقدرة ، اوامر يلازمه العلم و القدرة » ( ص 169 ) . از اين جا دانسته مىشود انفكاك حيات از علم و يا فعل هيچ محذورى در پى ندارد . چه مبدأ بودن شىء براى يك چيز مستلزم آن نيست كه آن چيز پيوسته تحقق داشته باشد . به ديگر سخن : حيات ، كمالى است كه اگر كسى بدان متصف باشد شأنيت ادراك و فعل اختيارى خواهد داشت ، خواه بالفعل ادراكى داشته باشد و فعل اختيارى از وى سرزند ، يا نه