ساحت او از هر گونه عيب و نقص ناسازگار است .
پاسخ :
بنابر آن چه خواهد آمد ، شرورى كه در عالم تحقق دارد امورى است كه خيرشان بيش از شرّشان است و موجود شدن شرّ اندكِ اين امور ، به تبع تحقق يافتن خير فراوانشان مىباشد . بنابر اين ، ارادهء واجب ثانياً و بالتبع به شر تعلق مىگيرد و مقصود اصلى و اوّلى فقط خير است .
[ اين پاسخ مبتنى بر رأى ارسطو در مسئلهء شر است . بنابر نظر او ، شرّ يك امر وجودى است ، امّا چون خير عالم مادى بيش از شرّ آن است و از طرفى اين شرّ لازمهء آن خير فراوان بوده و از آن انفكاكپذير نيست ، حكمت الهى اقتضاى ايجاد آن را دارد . بنابر اين ، مقصود اصلى از ايجاد اين عالم همان خير فراوان است و شرّ مقصود ثانى و بالتبع مىباشد . ]
پاسخ ديگرى « 1 » كه مىتوان به اين سخن داد آن است كه : در بحثهاى آينده روشن مىشود كه وجود ، از آن جهت كه وجود است ، خير محض است و شرور [ امورى عدمى است كه ] به برخى موجودات ملحق مىگردد ؛ [ بدين معنا كه برخى از وجودها ناقص بوده و برخى از كمالهاى مناسب خود را ندارند و همين امر موجب مىگردد كه شرور از جنبههاى عدمى و خلأهاى وجودى آنها انتزاع شود . ] بنابر اين ، فعلى كه از واجب تعالى صادر مىشود ، وجودش خير و ذاتش فى نفسه از هر شرى پيراسته است و نقص و عدمى كه همراه آن است ، لازمهء تميّزِ وجودى آن مىباشد و اگر اين تميزات وجودى نبود ، نظام هستى تباه مىگشت . بنابر اين ، ترك اين شرّ اندك مستلزم دست برداشتن از خير فراوانى است كه در اجزاى اين نظام تحقق دارد . [ و رفع يد از خير كثير به خاطر شرّ اندكى كه ملازم با آن است ، بر خلاف حكمت است . ]
هامش
( 1 ) . اين پاسخ بر نظر افلاطون در باب شر مبتنى است . او شرور را امورى عدمى مىداند كه از موجودات ناقص ، از آن جهت كه ناقص اند ، انتزاع مىشود ؛ مانند كورى كه از نبود بينايى و جهل كه از نبود علم انتزاع مىشود . بنابر اين نظر ، خير مقصود بالذات بوده و شرّ مقصود بالعرض مىباشد ، نه مقصود بالتبع