بنابراين ، شناختى كه ما به ذات خويش داريم ، از راه حضور ذات ما با وجود خارجىاش براى ما و پنهان نبودن وجودش از ما فراهم مىگردد ، نه به واسطهء حضور صورتى از نفس ، يعنى ماهيت منهاى وجود آن . « 1 » اين نوع علم و آگاهى بخش ديگرى از شناخت است كه « علم حضورى » ناميده مىشود .
حاصر بودن تقسيم علم ، به حصولى و حضورى
[ 6 ] تقسيم علم به دو قسم ياد شده يك تقسيم حاصر است ؛ [ يعنى عقلًا امكان ندارد كه در يك مورد ، شناخت و آگاهى وجود داشته باشد و آن شناخت نه علم حصولى باشد و نه علم حضورى ، بلكه شق سومى را تشكيل دهد ] .
دليل بر حاصر بودن تقسيم ياد شده آن است كه [ هر گاه چيزى به چيزى علم و آگاهى داشته باشد ، قطعاً معلوم نزد عالم حاصر خواهد بود و ] حضور معلوم نزد عالم [ عقلًا ] از دو حال بيرون نيست :
1 - آن كه ماهيت معلوم [ منهاى وجودش ] نزد عالم حضور يابد و اين همان علم حصولى است .
هامش
( 1 ) . استدلال فوق براى اثبات مدعا ناتمام و قابل خدشه است . توضيح اين كه به مقتضاى اين برهان ، علم حصولىانسان به ذات خود ، امرى ناممكن و محال خواهد بود ، در حالى كه هر يك از ما بالوجدان ، علاوه بر علم حضوريى كه به ذات خويش داريم ، از يك علم حصولى به آن نيز برخورداريم . سخن ما در اين است كه آن شناخت شخصى و هميشگى ، كه هر يك از ما به ذات خود دارد و هرگز از آن غفلت نمىورزد ، شناخت حصولى و به واسطه مفهوم نيست ، نه آن كه چنين شناختى ناممكن است و يا ما فاقد آن هستيم . علاوه بر اين اشكال نقضى ، دو اشكال اساسى ديگر بر برهان فوق وارد مىشود : يكى آن كه : دو ماهيت مورد نظر در واقع موجود به يك وجود نيستند ، بلكه يكى از آنها موجود به وجود عالم است ، كه معروض و محل علم مىباشد و ديگرى موجود به وجود علم مىباشد ، كه عرض و يا صورتى است كه در آن محل حلول مىكند . و اشكال ديگر آن كه : آن چه به وجود علم موجود مىگردد به حمل شايع ، ماهيت نفس نيست ، بلكه ماهيت علم مىباشد ، كه يا كيف است و يا مقولهاى ديگر و اجتماع مثلين تنها در صورتى لازم مىآيد كه دو ماهيت كه به حمل شايع مماثل يك ديگرند ، در يك وجود جمع شوند