مقدمهء نخست :
همهء مفاهيم حاضر در ذهن ، فى نفسه كلى مىباشند ؛ از اين رو شناخت شخصى ، به گونهاى كه ذاتاً و فى نفسه غير قابل شركت باشد ، هيچ گاه به واسطهء حضور مفهوم و ماهيت شىء در ذهن حاصل نمىگردد .
مقدمهء دوم :
هر يك از ما نوعى معرفت و آگاهى شخصى و خاص به خويشتن داريم ؛ يعنى خود را به نحوى مىشناسيم كه متعلق آن شناخت تنها خود ما هستيم و قابل انطباق بر هيچ چيز ديگرى نيست ، اگر چه آن چيز از هر جهت همانند و مشابه ما باشد .
مقدمهء سوم :
تشخص تنها از آن وجود خارجى شىء است .
نتيجهء مقدمات فوق آن است كه ما ذات خود را با حضور وجود خارجى آن نزد خويش مىيابيم ، نه تنها به واسطهء حضور مفهوم و ماهيت آن در ذهن . « 1 » ]
[ 5 ]
دليل دوم :
اگر آن چه هنگام علم ما به ذات خويش براى ما حضور دارد همان ماهيت ذات ما باشد و نه وجود آن ، با توجه به آن كه وجود ما ، ماهيتى دارد كه قائم به آن است ، لازم مىآيد كه وجود واحد داراى دو ماهيت باشد ؛ به نحوى كه هر دوى آنها موجود به وجود نفس و قائم به آن باشند . [ يكى همان ماهيتى كه وجود ما ، مانند هر موجود امكانى ديگرى ملازم و متحد با آن است ؛ يعنى ماهيتى كه قائم به وجود عينى ما مىباشد و ديگرى ماهيتى كه بنابر فرض ، هنگام علم به خود ، نزد ما حضور يافته و مصحح علم ما به ذات خويش است . البته اين ماهيت قائم به ذهن ما مىباشد ، امّا ذهن ما نيز مرتبهاى از وجود عينى و خارجى ما را تشكيل مىدهد . و بدين لحاظ ، اين ماهيت نيز در حقيقت به وجود عينى ما است . ] و قيام دو ماهيت مماثل به يك وجود ، اجتماع مثلين است ، كه امرى محال و ناممكن مىباشد .
هامش
( 1 ) . البته علاوه بر اين نوع شناخت كه بدون هيچ واسطهاى به وجود نفس تعلق مىگيرد ، ما شناخت ديگرى نيز به نفس خود داريم كه از راه صورت علمى و به واسطهء حضور مفهوم نفس در ذهن تحقق مىيابد و از سنخ علم حصولى بوده و از محل بحث بيرون است