[ 4 ]
دو دليل بر حضورى بودن علم انسان به نفس خويش
دليل نخست :
علم و آگاهى دائمىِ انسان به ذات خويش ، [ كه به هيچ نحو غفلت و نسيان در آن راه ندارد ] ، علمى نيست كه تنها با حضور ماهيت ذات انسان نزد او ، به نحو حضور مفهومى فراهم آمده باشد ، زيرا مفهومى كه [ از نفس و ذات انسان ] در ذهن حضور مىيابد ، به هر صورت كه فرض شود ، [ خواه مفهوم « من » باشد و خواه مفهوم « نفس » باشد و يا هر مفهوم ديگر ] با نظر به خودش و فى نفسه بر موارد متعدد قابل صدق مىباشد و تنها به واسطهء وجود خارجى تشخص مىيابد . [ زيرا هر مفهومى فى نفسه كلى است ، خواه آن مفهوم ، عقلى باشد و يا يك مفهوم حسى و يا خيالى باشد ، خواه با خارج اتصال و ارتباط داشته باشد و يا ارتباط نداشته باشد . در حقيقت اتصاف مفهوم حسى و مفهوم خيالى به جزئيت ، تنها با لحاظ ارتباطى است كه با مصداق خاص خارجى دارند ، امّا فى نفسه و با قطع نظر از اين ارتباط ، هر مفهومى يك امر كلى و قابل انطباق بر مصاديق متعدد است . ] « 1 »
از طرفى ، آن چه انسان در درون خود مشاهده و با واژهء « من » از آن تعبير مىكند ، حقيقتى است كه ذاتاً و فى نفسه امرى شخصى مىباشد و به هيچ نحو اشتراك ميان چند چيز را در خود نمىپذيرد . و در جاى خود به اثبات رسيده است كه تشخص تنها به واسطه وجود است . [ يعنى وجود ذاتاً متشخص است و هر چيز ديگرى تشخص خود را وامدار آن مىباشد . ] بنابراين ، علم ما به ذات خويش بدين صورت است كه ذات ما ، با وجود خارجىاش ، كه همان وجود شخصى و داراى آثار خارجى ماست ، نزد ما و براى ما حضور دارد .
[ برهان فوق بر سه مقدمه به شرح ذيل مبتنى مىباشد :
هامش
( 1 ) . در فصل سوم از همين مرحله در اين باره گفت و گو خواهد شد . ( ر . ك : ص 68 )