است . چرا كه وجود ذهنىِ چنين ماهيتِ صرفى با تكثر تصورات و اذهان متكثر مىشود . اين صرافت ، امرى مفهومى است و ربطى به صرافت وجود واجب ندارد .
اما آن جا كه « صرف » وصف وجود واقع مىشود ، خود بر دو قسم است : قسم نخست آن است كه مقصود از صرافت وجود آن باشد كه فقط به هستى عينى يك موجود نظر شود ، بدون آن كه خصوصيات و حدود و نقائص آن ، كه منشأ انتزاع ماهيات و ساير مفاهيم مىگردد ، لحاظ شود ؛ مانند آنجا كه نفس به وجود عينى خود توجه مىكند ، بدون آن كه ويژگىهايى از قبيل عليت و معلوليت و مانند آن را لحاظ كند و يا به حدود آن كه منشأ انتزاع ماهيت نفس مىشود ، التفاتى داشته باشد . هر وجود عينى به اين معناى « صرافت » متصف مىشود و حكم به عدم تكثر و تعدد نيز در مورد آن صادق است ، اما به همان معنايى كه در فصل پنجم از مرحلهء نخست گذشت ، كه بازگشتش به آن است كه هيچ گاه دو وجود از همهء جهات متماثل نخواهند بود . پر واضح است كه مقصود از صرافت وجود واجب در اين جا ، اين معناى صرافت نيست ، زيرا تنها چيزى كه از آن نتيجه گرفته مىشود آن است كه اگر دو واجب الوجود داشته باشيم ، هر يك از آنها داراى ويژگى خاص خود خواهد بود و اين مطلبى است كه در برهان بعدى مورد استفاده واقع مىشود ، نه در اين برهان .
قسم دوم آن است كه مقصود از صرافت وجود آن باشد كه وجود به گونهاى است كه نمىتوان از آن مفهوم ماهوى و يا عدمى انتزاع كرد . اين معناى صرافت با بساطت حقيقت و عدم تناهى مطلق آن ملازم مىباشد . مقصود از « صرافت وجود واجب تعالى » در اين برهان همين معناى اخير است و چنين وجودى است كه از وحدت حقهء حقيقى برخوردار است و به هيچ وجه كثرت و تعدد در آن راه ندارد .
نكتهء ديگرى كه بايد در اين جا يادآورى شود اين كه : آن چه با صرافت و نامتناهى بودن واجب تعالى منافات دارد آن است كه يك وجود مستقل و واجب در عرض او فرض شود ، اما وجودهاى مخلوقات كه در طول او تحقق دارند و شعاع هستى او
ترجمه و شرح نهاية الحكمة ( فارسى ) — صفحة 248
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص٢٤٨