بر واجب صدق خواهند كرد ، « 1 » چرا كه ذات و هويت آنها مركب از اين دو جهت است ؛ در نتيجه صحت چنين حملى تركب ذات واجب از ايجاب و سلب را در پى خواهد داشت ، در حالى كه طبق فرض ، ذات او بسيط الحقيقة است . پس اين خلاف فرض خواهد بود .
بنابراين ، معناى اين سخن كه : « واجب تعالى با حقيقت بسيط خود ، كمال هر موجودى را واجد است » آن است كه واجب تعالى آن كمالات را به نحو برتر و شريفتر در خود دارد ؛ آن گونه كه علت واجد كمال معلول است و در عين حال يك نحوه تباين كه حمل شايع ميان آن دو را ممتنع مىسازد ، با معلول خود دارد .
[ 10 ] و مقصود حكما از اين سخن كه : « آن چه حقيقت ذاتش بسيط است ، همهءاشيا است » همين مطلبى است كه بيان شد . و حمل ميان واجب و ساير اشيا ، حمل حقيقت و رقيقت « 2 » است ، نه حمل شايع .
از آن چه گذشت روشن شد كه واجب بالذات مرتبهء تماميت و كمال همه چيز است .
هامش
( 1 ) . اختصاص « حمل شايع » به ذكر ، از آن روست كه همين نوع حمل مد نظر مستشكل است . و گرنه در آن چه بيانمىشود فرقى ميان حمل شايع و حمل اولى وجود ندارد و هيچ يك از اين دو نوع حمل ميان واجب تعالى و ممكنات برقرار نتواند بود
( 2 ) . ر . ك : همين نوشتار ، ج 1 ، ص 458