1 - وجود حركت در خارج ، زيرا اگر حركت موجود نباشد احتياج به محرك نخواهد داشت .
2 - نيازمندى حركت به محرك ، چرا كه اگر حركت تنها به مبدأ قابلى اكتفا كند - چنان كه مادى مسلكان مىپندارند - راهى براى اثبات اصل محرك نيست ، چه رسد به محرك نخست .
3 - احتياج حركت به علت فاعلى و حقيقى ، نه فقط علت اعدادى و مجازى ، زيرا اگر حركت فقط يك پديدهء عرضى باشد و به علت مُعدّه اكتفا كند ، تسلسل محركها ، همانند تسلسل خود حركات ، تسلسل تعاقبى مىباشد نه دفعى . و حكما تسلسل تعاقبى را روا مىدانند .
4 - امتناع دور و تسلسل .
5 - تعميم حركت به معناى مطلق تحول از نيستى به هستى ، يا تعميم آن به برهان امكان و وجوب . زيرا در غير اين صورت ، برهان حركت فقط وجود يك موجود مجرد و غير مادى را اثبات خواهد كرد ، نه وجود واجب الوجود بالذات را . « 1 » اما تعميم حركت به معناى مطلق تحول از نيستى به هستى روح برهان حركت را از كالبد آن جدا مىكند و آن را به برهان متكلمان نزديك مىسازد . اما تعميم آن به برهان امكان و وجوب ، موجب مىگردد كه برهان حركت به عنوان يك برهان مستقل قابل عرضه نباشد ، بلكه ذكر آن تطويل بلا طائل خواهد بود . ]
[ 8 ]
برهان از طريق حدوث نفس انسانى
حكماى طبيعى برهان ديگرى نيز دارند كه در آن از راه [ تأمل در احكام ] نفس
هامش
( 1 ) . به تعبير ديگر : برهان حركت با قطع نظر از مقدمهء پنجم ، تنها وجود يك موجود مجرد را كه مبدأ حركات است ، اما خود از هر گونه حركت و تحولى مبراست ، اثبات مىكند ، اما اين مطلب را كه اين موجود مجرد ، خود واجب الوجود است و يا آن كه در سلسلهء عللش به واجب الوجود منتهى مىگردد ، اثبات نمىكند