صفتى را از او مىگيرند و يا كمالى را به او مىدهند و مانند آن . اما اصل آفرينش از كتم عدم در سطح طبيعت محال است ، چون معدوم با موجود مادى وضع و محاذات ندارد . ]
دليل ديگر بر اين كه جسم و يا امر جسمانى نمىتواند علت به وجود آورندهء نفس محسوب شود ، آن است كه نفس ، چون مجرد [ و منزه از زمان و مكان بوده و باقى و پايدار ] است ، گوهرش قوىتر و وجودش والاتر از هر نوع جسم و يا امر جسمانى [ كه زوالپذير و محتاج به زمان و مكان است ] مىباشد و معنا ندارد كه موجود ضعيفتر و پستتر نسبت به موجود قوىتر و والاتر عليت داشته و آن را به وجود آورد [ ، زيرا مستلزم آن است كه علت ، كمالى را كه فاقد است ، اعطا كند . ]
[ 9 ] بنابراين ، علت به وجود آورندهء نفس ، امرى است برتر از عالم طبيعت و آن يا واجب تعالى است و يا موجودى مجرد كه در سلسلهء علل خود به واجب تعالى مىرسد .
[ برهان ياد شده ، مبتنى بر پنج مقدمه است : 1 - تجرد نفس . 2 - حدوث نفس .
3 - امكان نفس ، كه با توجه به حدوث آن اثبات مىشود . 4 - احتياج آن به يك علت كه نه جسم باشد و نه جسمانى . 5 - لزوم منتهى شدن سلسلهء اسباب مجرد به واجب تعالى .
از اينجا دانسته مىشود كه همان نقطه ضعفى كه در برهان حركت ياد شد ، در اين برهان نيز وجود دارد ؛ يعنى تمسك به اين برهان بدون تتميم آن با برهان وجوب و امكان نتيجهء مطلوب را به دست نمىدهد ، زيرا نهايتاً اثبات مىكند كه يك موجود مجرد و برتر از نفس انسانى در عالم تحقق دارد . اما اين را كه آن موجود مجرد ، واجب بالذات و يا منتهى به واجب بالذات است ، اثبات نمىكند . در صورت تتميم آن با برهان وجوب و امكان ، برهان ياد شده به عنوان يك برهان مستقل قابل طرح نخواهد بود . ]
ترجمه و شرح نهاية الحكمة ( فارسى ) — صفحة 224
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص٢٢٤