و پس از بيان مقدمات فوق مىگويد : « اكنون مىگوييم : حقيقت هستى در ذات خود ، يعنى در موجوديت و در واقعيت داشتن خود ، مشروط به هيچ شرطى و مقيد به هيچ قيدى نيست . هستى چون كه هستى است ، موجود است ، نه به ملاك ديگر و مناط ديگر و هم نه به فرض وجود شىء ديگر . يعنى هستى در ذات خود مشروط به شرطى نيست . و از طرف ديگر ، كمال و عظمت و شدت و استغنا و جلال و بزرگى و فعليت و لاحدى ، كه نقطهء مقابل نقص و كوچكى و امكان و محدوديت و نياز مىباشند ، از وجود برمىخيزند ؛ يعنى جز وجود ، حقيقتى ندارند . پس هستى در ذات خود مساوى است با نامشروط بودن به چيز ديگر ؛ يعنى با وجوب ذات ازلى و هم مساوى است با كمال و عظمت و شدت و فعليت .
نتيجه مىگيريم كه حقيقت هستى در ذات خود ، قطع نظر از هر تعينى كه از خارج به آن ملحق گردد ، مساوى است با ذات لايزال حق . پس اصالت وجود عقل ما را مستقيماً به ذات حق رهبرى مىكند ، نه چيز ديگر . غير حق را ، كه البته جز افعال و آثار و ظهورات و تجليات او نخواهد بود . با دليل ديگر بايد پيدا كنيم » . « 1 »
سخن استاد جوادى آملى در تقرير برهان صدرالمتألهين
استاد جوادى آملى - مدظله - در شرح قيّم خود بر حكمت متعاليه ( اسفار ) مىگويد : « بنابراين ، خلاصهء تقرير بر برهان صديقين چنين است : بر طبق اصالت وجود ، چون هستى اصيل است ( مقدمه اول ) و چون واحد است نه متباين ( مقدمه دوم ) و چون وحدتش وحدت تشكيكى است نه وحدت شخصى ( مقدمه سوم ) و چون بسيط است و كثرتش به وحدت برمىگردد ؛ يعنى تمام ما به الامتيازها به عين هستى برمىگردد ، كه در حقيقت اين بيان همان روح تشكيك را نشان مىدهد ، هر
هامش
( 1 ) . اصول فلسفه و روش رئاليسم ، ج 5 ، پاورقى ص 83