ضعف ، امكان ، كوچكى ، محدوديت و تعين ، همه از سنخ اعدام و نيستىهاست . و يك موجود از آن جهت به اين صفات متصف مىگردد كه وجودى محدود و توأم با نيستى است . پس اينها همه از عدم ناشى مىشود . حقيقت وجود نقطهء مقابل عدم است و آن چه از شئون عدم است از حقيقت وجود بيرون است ؛ يعنى از حقيقت وجود منتفى است و از آن سلب مىشود .
از طرفى راه يافتن عدم و شئون آن مانند نقص ، ضعف محدوديت و غير آن ، همه از معلوليت ناشى مىشود ؛ يعنى اگر وجود معلول شد و در مرتبهء متأخر از علت خويش قرار گرفت طبعاً داراى مرتبهاى از نقص ، ضعف و محدوديت است ، زيرا معلول عين ربط و تعلق و اضافه به علت است و نمىتواند در مرتبهء علت باشد .
معلوليت و مفاض بودن عين تاخر از علت و عين نقص و ضعف و محدوديت است . ]
[ 8 ] از آن چه گذشت ثابت شد و روشن گرديد كه وجود يا داراى يك حقيقت تام و هويت واجب و ضرورى است و يا ذاتاً نيازمند آن بوده و در گوهر ذات خود متعلق و وابسته به آن هويت واجب مىباشد ؛ و بنابر هر يك از اين دو قسم ، ثابت مىشود كه وجود واجب ، مستقل و بىنياز از غير خود مىباشد و اين همان نتيجهء مطلوب و مقصود ماست . پايان كلام صدرالمتألهين . « 1 »
[ مقدمات برهان صدرالمتألهين رحمه الله را مىتوان به صورت ذيل تنظيم نمود :
1 - اصالت تنها از آن وجود است .
2 - وجود يك حقيقت مشكك است ؛ يعنى داراى مراتب متعددى مىباشد كه اختلافشان تنها در شدت و ضعف وجود است . « 2 »
3 - غايت كمال وجود در مراتب تشكيك طولى ، مرتبهاى است كه تامتر از آن
هامش
( 1 ) . اسفار ، ج 6 ، ص 14 - 16
( 2 ) . اين نوع تشكيك را تشكيك طولى مىنامند ، در برابر تشكيك عرضى كه ميان وجودهايى كه در يك مرتبه قرار دارند ، تحقق مىيابد . آن چه در اين برهان مطمح نظر است ، همان تشكيك طولى است