صرف الوجود است و هيچ چيز تامتر از او نيست ، آن است كه ] همان گونه كه [ در بحث تشكيك ] گذشت ، حقيقت هستى از هر گونه نقصان و كمبود مصون است و اگر نقصى هست در اثر معلول بودن است . چرا كه معلول [ از آن جا كه عين ربط به علت است ] از نظر درجه و فضيلت هستى هرگز مساوى علت نتواند بود . [ در غير اين صورت ، تقدم و تأخر ميان علت و معلول به كلى منتفى مىگردد . ] پس اگر وجودى مجعول نبوده و نيازمند يك وجود قاهر و مسلط نباشد كه متناسب با ظرفيت و اقتضايش به آن وجود و تحصل بدهد ، هيچ نحوه كمبودى در آن تصور نخواهد شد ، چرا كه حقيقت وجود [ فى حد ذاته و تا وقتى كه به واسطهء معلوليت ، نقصان بدان راه نيافته است ، ] همانگونه كه دانستى ، بسيط است و هيچ حدى ندارد و تعينى جز فعليت و حصول محض نمىتوان بدان نسبت داد ؛ و گرنه مركب [ از وجود و عدم ] و يا داراى ماهيتى غير از موجوديت خواهد بود . « 1 »
و در مباحث پيشين آورديم « 2 » كه وجود ، اگر معلول باشد ، ذاتش مجعول به جعل بسيط بوده و ذاتاً نيازمند جاعل [ / علت به وجود آورندهء خود ] خواهد بود ؛ به گونهاى كه آن وجود در گوهر ذاتش جز پيوند به واجب و جاعل چيزى نيست [ و تعلق به واجب در گوهر ذاتش تعبيه شده است ، نه آن كه امرى زايد بر ذات و عارض بر آن باشد . ]
[ حاصل آن كه حقيقت وجود با قطع نظر از هر حيثيت وجهتى كه به آن ضميمه گردد ، مساوى است با كمال ، اطلاق ، غنا ، شدت ، فعليت و عظمت . اما نقص ، تقيد ، فقر ،
هامش
( 1 ) . جملهء : « و يا داراى ماهيتى . . . » تفنن در تعبير است ، زيرا محدود بودن حقيقت هستى همان گونه كه مستلزم مركب بودن آن از وجود و عدم است ، همچنين ملازم است با اين كه آن وجود داراى ماهيت ( به معناى ما يقال فى جواب ما هو ) باشد ، چرا كه ماهيت همان حد وجود است
( 2 ) . اين قسمت ، كه ترجمه و توضيح عبارت : « وقد مرّ ان الوجود . . . » است ، ظاهراً در مقام تعليل شق دوم است ؛ در آنجا كه گفت : « والثانى هو ما سواه من افعاله و آثاره » ، چنان كه عبارت « لما مر ان حقيقة الوجود لانقص لها . . . » كه توضيحش گذشت ، در مقام تعليل شق نخست ، يعنى « والاول هو واجب الوجود و هو صرف الوجود . . . » مىباشد