كشف تصورى از خارج دارند ، اما فاقد كشف تصديقى مىباشند . كشف تصديقى وقتى تحقق مىيابد كه عقل دربارهء وجود و يا عدم وجود آن چه اين مفاهيم كشف تصورى از آنها دارد ، قضاوت مىكند ؛ مثلًا صورت حسى حسين ، اگر چه حسين را نشان مىدهد و حكايت از او دارد ، اما حكايت از وجود خارجى وى نمىكند ، از اين رو مىتوان آن صورت ذهنى را موضوع قرار داد و وجود را از آن سلب نمود : « حسين موجود نيست » . ]
چگونگى رهيافت عقل به وجود خارجى محسوسات
[ نحوهء تصديق عقل به وجود خارجى امور محسوس به اين صورت است كه : ] عقل ملاحظه مىكند :
آن چه انسان با حس به دست آورده و داراى آثار خارج از او مىباشد ، معلول انسان نيست و انسان در آن تأثيرى ندارد و هر چه اين گونه باشد ، بيرون از نفس انسانى موجود مىباشد . « 1 » [ در نتيجه : آن چه انسان با حس به دست آورده « 2 » و داراى آثار خارجى مىباشد ، بيرون از نفس انسانى موجود است . ]
اين استدلال انتقال از يكى از متلازمين به ملازم ديگر آن است . [ « تأثير نداشتن انسان در يك شىء » با « موجود بودن آن شىء در بيرون نفس انسانى » دو امر ملازم با يكديگرند ، كه در خارج عين هم مىباشند و با يك وجود موجودند و تفكيك آنها تنها در ذهن و بر اثر تحليلهاى ذهنى است . از طرفى در اين استدلال ، نتيجه از امورى است كه سبب ندارد ، زيرا حد اصغر ( / آن چه انسان با حس به دست آورده است ) در واقع همان حدّ اكبر ( / وجود خارجى محسوس ) است و عين يك ديگر مىباشند ،
هامش
( 1 ) . زيرا آن چه معلول نفس نيست در نفس نمىباشد ؛ بر خلاف آن چه معلول نفس است كه وجودش رابط خواهدبود و موجود در نفس مىباشد
( 2 ) . مقصود محل صورت حسى است ، نه خود آن