نمونه هايى از اعتبارات اجتماعى
1 - اعتبار رياست براى بزرگ و زمام دار يك جامعه ، براى بيان آن كه نسبت آن فرد به جامعه هم چون نسبت [ / رأس و سر ] به بدن مىباشد ، در اين جهت كه امور بدن را تدبير كرده و اعضاى آن را به آن چه بايد انجام دهند ، رهنمون مىگردد . [ در اين جا رابطهاى كه به طور تكوينى و حقيقى ميان سر و ساير اعضاى بدن وجود دارد ، ميان بزرگ يك جامعه و ساير افراد آن اعتبار مىشود و مفهوم « رئيس » به نحو استعاره بر آن فرد اطلاق مىگردد . ]
2 - اعتبار مالكيت براى زيد ، مثلًا نسبت به آن چه حيازت و جمع آورى نموده است ، « 1 » [ مانند هيزمى كه از جنگل گردآورى كرده است . ] اين اعتبار براى بيان آن است كه تنها زيد مىتواند در آن اموال ، به هر نحو كه بخواهد ، تصرف نمايد ؛ يعنى همان رابطهاى كه مالك حقيقى ، مانند نفس كه حقيقتاً مالك قوا و نيروهاى خويش است ، نسبت به ملك خود دارد ، ميان زيد و آن اموال اعتبار مىشود .
[ نفس حقيقتاً و تكويناً مالك بينايى ، شنوايى و ساير قواى خويش است و در آنها به هر نحو كه بخواهد تصرف مىكند . ارادهء هيچ كس نمىتواند جاى گزين ارادهء فرد در به كارگيرى نيروها و قواى او گردد . چنين رابطهاى حقيقتاً ميان انسان با اشياى خارجى وجود ندارد . در مثال بالا ، نسبت زيد و عمرو در واقع و عالم تكوين به آن هيزمها يك سان است ، اما جامعه رابطهء مالكيت را ميان زيد و آن هيزمها اعتبار مىكند و يك اختصاص اعتبارى و پندارى ميان آن دو برقرار مىسازد و آثار و نتايج عملى خاصى بر آن بار مىكند . اين همه به منظور تنظيم امور جامعه و جلوگيرى از هرج و مرج و تعديات اجتماعى صورت مىگيرد . ]
هامش
( 1 ) . اشاره است به اين حكم فقهى كه « من حاز ملك » يعنى كسى كه مال مباحى را حيازت كند و بر آن تسلط يابد ، مالك آن مىگردد