گاهى انسان از راه حس به وجود چيزى يقين پيدا مىكند ، ولى بعداً متوجه مىشود كه خطا كرده است ، « 1 » پس معلوم مىشود كه ادراك حسى ضمانت صحت ندارد و به دنبال آن چنين احتمالى پيش مىآيد كه از كجا ساير ادراكات حسى نيز خطا نباشد و شايد روزى برسد كه به خطا بودن آنها نيز پى ببريم . همچنين گاهى انسان از راه دليل عقلى اعتقاد يقينى به مطلبى پيدا مىكند ، اما پس از چندى مىفهمد كه آن دليل ، درست نبوده و يقينش مبدل به شك مىشود . پس معلوم مىشود كه ادراك عقلى هم ضمانت صحت ندارد و به همين ترتيب ، احتمال خطا به ساير مدركات عقل نيز سرايت مىكند . نتيجه نه حس ، قابل اعتماد است و نه عقل و براى انسان جز شك باقى نمىماند . ]
[ 12 ] در پاسخ به ايشان بايد گفت : [ چنان كه خود معترفيد ] آدمى گاهى در ادراكات خويش خطا مىكند ؛ مانند لغزشهاى قوهء بينايى ، لامسه و لغزشهاى ديگرى كه در فكر رخ مىدهد . و [ وجود خطا در پارهاى از ادراكات ، خود نشان دهندهء آن است كه بيرون از انسان و ادراكات او يك سرى حقايق خارجى وجود دارد ، زيرا خطا بودن يك ادراك بدين معناست كه ادراك مزبور با واقعيتى كه در خارج وجود دارد مطابقت ندارد . حاصل آن كه ] اگر بيرون از نفس و ادراكات آن حقايق خارجى اى وجود نداشت كه ادراكات با آن مطابق باشد يا نباشد ، هرگز ادراكات متصف به خطا [ و يا صواب ] نمىتوانست شد .
[ 13 ] همچنين فرق گذارى ميان دو دسته از ادراكات - به اين صورت كه بگوييم :
ادراك نفس [ / من وجود دارم ] و ادراك ادراكات نفس [ / تصورات و ذهنيات من وجود دارد . ] يك ادراك علم آور است ، اما ساير ادراكات علم آور نبوده و جز شك و
هامش
( 1 ) . موارد خطاى حواس فراوان است ؛ مثلًا حس بينايى جسم را از دور كوچك مىبيند و از خيلى نزديك آن رابزرگتر از آن چه هست ، نشان مىدهد . و يا آتش آتشچرخان را در حال گردش به شكل دايره و قطرهء باران را كه از آسمان فرو مىآيد ، به شكل خط نشان مىدهد . در مورد ساير حواس نيز چنين خطاهايى وجود دارد