فرع سوم :
بازگشت تناقض ميان دو تصور ، به تناقض ميان دو تصديق است ؛ مثلًا تناقض ميان « انسان » و « ناانسان » ، به تناقض ميان « وجود انسان » و « عدم انسان » بازمىگردد ؛ و بازگشت تناقض ميان آن دو به تناقض ميان اين دو قضيه است : « انسان موجود است » ؛ « انسان موجود نيست » . « 1 »
[ 7 ]
بررسى آراى سوفسطائيان
سوفسطايى « 2 » كسى است كه وجود هر گونه علمى را بهطور كلى انكار مىكند [ و امكان دست يا بى به هر واقعيتى را نفى مىنمايد . سوفسطايى اگرچه در به دو امر واقعيت خارجى را انكار مىكند و ادعاى علم به عدم واقعيت را بر زبان مىراند ، اما پس از اندك توجهى در مىيابد كه اين ادعا خود مستلزم واقعيت داشتن علم و عالم و كاشف بودن علم از عدم وجود واقع و امور ديگر است ، لذا ناقض خودش مىباشد . از اين رو ، كلام خود را تصحيح كرده و مدعى مىشود كه « همه چيز مشكوك و مردود است و علم به هيچ واقعيتى امكانپذير نيست » . ادلهاى كه سوفسطايى اقامه مىكند نيز در حقيقت متوجه انكار علم به واقعيت است ، نه انكار اصل واقعيت . ]
بايد دانست كه سوفسطايى نخستين قضيه از بديهيات اوليه را [ يعنى اين قضيه را
هامش
( 1 ) . مؤلف گرامى قدس سره در فصل ششم از مرحلهء هفتم با تفصيل بيشترى اين مطلب را تبيين كردهاند ( ر . ك : همين نوشتار ، ج 1 ، ص 467 )
( 2 ) . واژهء سوفسطائى از كلمهء يونانى « سوفيست » گرفته شده است ؛ سوفيست در اصل به معناى حكيم و دانشور بودهاست ، اما از آن جا كه گروهى از دانشمندانى كه « سوفيست » خوانده مىشدند ، در دوران معاصر با سقراط و پيش از آن ، به حقايق ثابت باور نداشتهاند ، بلكه هيچ چيزى را قابل شناخت جزمى نمىدانستند ، اين واژه به تدريج معناى اصلى خود را از دست داد و به عنوان رمز و علامتى براى شيوهء تفكر و استدلال مغالطهآميز درآمد .
شايان ذكر است كه نكتهء ذكر شبهات سوفسطائيان در اين قسمت از كتاب و به دنبال بحث از قضاياى بديهى ، به ويژه قضيهء امتناع اجتماع نقيضين ، آن است كه كليد حل اين شبهات همانا ملزم ساختن ايشان به قبول بديهيات اولى و به ويژه قضيهء امتناع اجتماع نقيضين است