« تصديق » گفته مىشود ؛ مانند قضاياى حملى و شرطى . [ تصديق در لغت به معناى « راست شمردن » و « اعتراف كردن » است و در اصطلاح منطق و فلسفه بر دو معناى نزديك به هم اطلاق مىشود ؛ از اين نظر ، مشترك لفظى بشمار مىرود :
الف : به معناى خود حكم كه امرى بسيط و نشان دهندهء اعتقاد شخص به اتحاد موضوع و محمول است .
ب : به معناى قضيهء منطقى . مقصود از « تصديق » در اين فصل همين معناى دوم آن مىباشد ] . « 1 »
[ 2 ]
نظريهء مشهور فلاسفه دربارهء شمار اجزاى قضيه
قضيه از آن جا كه داراى ايجاب يا سلب است ، از چند جزء تركيب يافته است . و بنابر نظريهء مشهور ميان فلاسفه ، قضيهء حمليهء موجبه از چهار جزء تركيب يافته است ، كه عبارتند از : موضوع ، محمول ، نسبت حكميه كه همان نسبت محمول به موضوع است و حكم به اتحاد موضوع با محمول . البته اين در صورتى است كه قضيهء موجبه « هليهء مركبه » باشد ؛ يعنى قضيهاى باشد كه محمول در آن چيزى غير از وجود موضوع بوده باشد ؛ مانند قضيهء : « انسان خندان است » [ كه يك جزء آن انسان است و جزء دوم آن خندان است و جزء سوم آن « خندان بودن انسان » است و آخرين جزء آن حكم به خندان بودن انسان مىباشد . ]
اما قضيهء « هليهء بسيطه » كه محمول در آن همان وجود موضوع است ؛ مانند قضيهء « انسان موجود است » ، داراى سه جزء مىباشد ، كه عبارتند از : موضوع ، محمول و حكم .
هامش
( 1 ) . چنان كه در بدايةالحكمة بدان تصريح دارد ؛ در آن جا كه مىگويد : « و إما صورةٌ حاصلةٌ من معلومٍ معها ايجابُ شىءٍ او سلبُ شىءٍ و كقولنا : الانسانُ ضاحكٌ و قولنا : ليس الانسانُ يحجرٍ ، ويُمسى « تصديقاً » و باعتبارِ حكمه « قضيةً » . ( ر . ك : فصل هفتم از مرحلهء يازدهم )