به اثبات رساندهاند ، كه در رتبهء نازلترى نسبت به عقول طولى قرار دارند ؛ به اين صورت كه هر يك از آنها به وجود آورنده و تدبير كنندهء يكى از انواع مادى مىباشند .
اما [ بنابراين نظريه نيز نمىتوان هر يك از صورتهاى عقلى و يا هر دسته از آنها را به يك جوهر عقلى جداگانه استناد داد ، زيرا ] به اعتقاد حكماى اشراقى وجود هر نوع مادى ، با همهء افرادش و با همهء كمالاتش ، تنها به ربّ و مثال « 1 » همان نوع استناد دارد .
[ بنابراين ، وجود نوع انسان با همهء افرادش و با همهء كمالاتش ، كه از جملهء آنها صورتهاى عقلى است ، مستند به يك عقل مجرد است ، كه همان ربّ النوع انسان مىباشد . ]
* * * [ 7 ] نظير برهانى كه در مورد صورتهاى علمىِ كلى [ و استناد آنها به يك جوهر مجرد عقلى ] بيان شد ، در مورد صورتهاى علمىِ جزيى نيز جارى مىشود و روشن مىسازد كه اين صورتهاى علمى جزيى را يك جوهر مجرد مثالى « 2 » افاضه كرده است . اين جوهر مثالى همهء صورتهاى جزيى را به نحو اجمال [ و به طور بساطت ] واجد مىباشد و نفس به ميزان استعدادى كه تحصيل كرده است ، با آن متحد مىگردد و بدين وسيله صورتهاى مناسب بر او افاضه مىشود .
هامش
( 1 ) . مقصود از مثال در اينجا ، همان مثال افلاطونى ( عقل مجرد ) است ، نه مثال در برابر عقل و ماده ، كه واجد آثار مادهو فاقد خود ماده مىباشد
( 2 ) . در اين جا مقصود از « مثالى » موجودى است كه آثار ماده را دارد اما فاقد ماده مىباشد