مىداند ، ديگر صورت علمىاى در نفس ايجاد نمىشود تا در جست و جوى علتى براى افاضهء آن صورت باشيم ؛ بنابراين بايد اين بحث به نحو ديگرى مطرح گردد . ]
[ 4 ]
پاسخ به يك اعتراض
ممكن است گفته شود : بر فرض كه به واسطهء برهان بالا بپذيريم صورتهاى علمى كلى را جوهر مجرد ، به نفس افاضه مىكند ، اما به چه دليل همهء صورتهاى علمى كلى را به يك عقل واحد و شخصى نسبت مىدهيد ؟ چرا فلاسفه هر يك از صورتهاى علمى كلى را به يك عقل خاص با ماهيت مخصوص خود ، نسبت ندادهاند و يا لااقل هر دسته از صورتهاى علمى كلى را به يك عقل خاص نسبت ندادهاند ؟
[ 5 ] در پاسخ به اين سخن مىگوييم : - همان گونه كه در بحثهاى پيشين بيان شد - هر نوع مجردى ، منحصر در يك فرد است و لازمهء منحصر بودن نوع مجرد در يك فرد آن است كه هر يك از عقلها - كه برهان علاوه بر آن كه اصل وجود آن را اثبات مىكند ، استناد وجود امور مادى و آثار مادى به آن را نيز ثابت مىكند - از يك نوع تشكيل يافته باشد و آن نوع تنها داراى يك فرد و يك مصداق باشد ؛ يعنى لازمهاش آن است كه كثرت عقول طولى بوده باشد ؛ به اين صورت كه عقول به طور پى در پى و مترتب بر يك ديگر قرار گرفته باشند و از صادر نخستين آغاز گشته و به نزديكترين عقل به اشياى مادى و آثار مادى پايان يابند . بنابراين ، اشياى مادى و آثار مادى معلول نزديكترين عقل به عالم مادهاند و وجودشان مستند به اوست . اين عقل را حكماى مشاء « عقل فعال » نام نهادهاند .
[ 6 ] آرى ، برخى از حكماى اشراقى ، علاوه بر عقول طولى ، عقول عرضى « 1 » را نيز
هامش
( 1 ) . ر . ك : فصل هفتم از مرحله پنجم ، ( همين نوشتار ، ج 1 ، ص 292 )