يكسان را [ بر ديگر افعال ] ترجيح مىدهد ، مشكل را حل نمىكند [ و نياز به يك مرجح سابق بر اراده را بر طرف نمىسازد ] ، زيرا اراده يك صفت نفسانىِ علمى « 1 » است كه [ داراى حقيقتى ذواضافه مىباشد ؛ لذا ] تنها در صورتى كه به متعلق خودش اضافه شده باشد ، تحقق مىيابد ؛ متعلقى كه بهواسطهء علمِ سابق بر اراده رجحان [ و تعيّن ] يافته است . بنابراين ، تا وقتى علمِ سابق بر اراده ، متعلق اراده را رجحان ندهد [ و آن را از ميان ساير اشباه و نظاير تعيين نكند ] ، اراده تحقق نمىيابد تا بهوسيلهء آن ، فعل رجحان يابد .
[ توضيح اينكه اراده اگر به گونهاى بود كه امكان داشت بدون تعلق به يك فعل خاص تحقق پذيرد ، مىتوانستيم بگوييم ابتدا اراده در نفس تحقق مىپذيرد و آنگاه همين اراده با تعلق گرفتن به يك فعل خاص ، آن فعل را بر ديگر افعال نظير خود رجحان مىدهد . اما چنين چيزى امكان ندارد ، زيرا اراده هميشه ارادهء يك شىء خاص و يك كار معين است . امكان ندارد ارادهاى در انسان تحقق يابد ، اما ارادهء كار خاصى نباشد . اراده ، يك حقيقت مضاف به غير است و بدون تعلق و اضافه به فعل خاصى تحقق نمىيابد . بنابراين بايد در مرتبهء سابق بر اراده يكى از افعال بهواسطهء علم ، كه از مبادىِ اراده است ، رجحان و تعيّن يافته باشد و آنگاه ارادهء متعلق به آن فعل خاص در نفس حادث شود . در غير اين صورت جاى اين سؤال باقى است كه چرا ارادهء اين فعل در نفس حادث شد ، نه ارادهء آن فعل ديگر و چرا وجود اين اراده ترجّح يافت ، نه آن اراده ؟ و همان مخدوز « ترجح بدون مرجح » لازم مىآيد .
البته مرجّح يك فعل بر فعل ديگر هميشه مزايا و مصالح و ويژگىهاى خود فعل نيست ، بلكه مىتواند امورى نفسانى و حتى پوشيده و پنهان باشد كه حتى خود
هامش
( 1 ) . يعنى صفتى است ادراكى كه مورد شعور و آگاهى نفس مىباشد . انسان وقتى تصميم بر انجام كار مىگيرد بهتصميم و ارادهء خود علم و شعور دارد . بهطور كلى تمام صفاتى كه نفس به آنها متصف مىگردد و جزو حالات و افعال و ملكات نفس بهشمار مىروند ، صفاتى ادراكىاند و نفس از آنها آگاه است