ممكن است [ و نسبتش به وجود و عدم يكسان بوده و اقتضاى هيچ كدام را ندارد ] ، ذاتاً نه موجود بر آن صدق مىكند و نه معدوم . [ اين همان سخن حكيمان است كه :
« الماهيةُ ، من حيث هى ، ليستْ الّا هى ، لاموجودةٌ و لامعدومةٌ » . ] پس ممكن همانگونه كه از جانب علت بيرونى استحقاق وجود مىيابد ، همچنين از جانب علت بيرونى [ كه البته اين علت همان عدم علت وجود است ، ] استحقاق عدم مىيابد . بنابراين ، هيچ يك از وجود و عدم در ممكن برديگرى تقدم ندارد . و در نتيجه نمىتوان گفت :
« وجود ممكن ، كه از جانب غير است ، مسبوق به عدم ذاتى آن مىباشد » .
در پاسخ به اين اشكال گفتهاند : « مقصود از اين كه ممكن ذاتاً استحقاق عدم دارد » آن است كه : « ممكن ذاتاً استحقاق وجود ندارد » به نحو سلب تحصيلى ، نه ايجاب عدولى [ چنانكه ظاهر قضيهء نخست به غلط موهم آن است . ] و اين معنا ذاتاً بر ماهيت صادق است ، پيش از وجودى كه از جانب غير دريافت مىكند . [ بنابراين ، حادث ذاتى بودن شىء ممكن بدينمعناست كه : وجود ممكن مسبوق به مرتبهاى از ذات است كه در آن مرتبه ، آن وجود را ندارد . توضيح آن كه : اگر شىء ممكن را از مرحلهء ذات و ماهيت تا مرحلهء وجود يافتن در عالم خارج بررسى كنيم ، مىبينيم كه شىء برحسب تحليل ، عقل مراتب متعددى راطى مىكند : عقل در ابتداو پيش از هر امر ديگرى ماهيت شىء را مىبيند و در آن مرتبه هيچ چيز ديگرى جز ماهيت نيست . در مرتبهء پس از آن ، امكان را اعتبار مىكند ؛ يعنى امكان را به عنوان يك لازم براى اين ماهيت درك مىكند . در مرتبهء سوم ، نيازمندى ماهيت به علت مطرح مىشود . درمرتبهء چهارم ، علتْ آن را ايجاب مىكند . در مرتبهء پنجم ، ماهيتْ وجوب بالغير پيدا مىكند .
در مرتبهء ششم ، علت آن را ايجاد مىكند و سرانجام در مرتبهء هفتم ، آن ماهيت موجود مىگردد . « 1 »
هامش
( 1 ) . اين همان جملهء معروف فلاسفه است كه : « الماهية تقررتْ ، فامكنتْ ، فاحتاجت ، فاوجبت ، فَوَجبتْ ، فاوجدت ، فوُجدت »