موجودبودن باهم مشتركاند ، ] اما ويژگى متقدم آن است كه وجود متأخر متوقف و وابسته به وجود آن مىباشد ؛ به گونهاى كه اگر متقدم تحقق نيابد متأخر نيز به وجود نخواهد آمد ، ولى عكس آن صادق نيست ؛ [ يعنى وجود متقدم توقف بر وجود متأخر ندارد ] .
تقدم و تأخر طبعى ميان علت ناقص و معلول آن برقرار مىباشد ، زيرا وجود معلول متوقف بر وجود علت ناقص است ، در عين حال وجود علت ناقص به وجود معلول وجوب و ضرورت نمىدهد . [ از اين جهت اين نوع تقدم و تأخر از تقدم و تأخر علّى امتياز مىيابد . حاصل آنكه : علت ناقص و معلول ، هر دو ، انتساب به وجود دارند ، اما در اين انتساب با هم فرق دارند ؛ انتساب علت ناقص به وجود مقدم بر انتساب معلول به وجود است ، زيرا وجود معلول متوقف بر وجود علت ناقص مىباشد . ]
[ 6 ]
بررسى نظريه شيخ اشراق دربارهء ارجاع تقدم زمانى به تقدم طبعى
به نظر شيخ اشراق ، بنابر آنچه از وى نقل شده است ، تقدم و تأخر زمانى يك قسم از تقدم و تأخر طبعى بهشمار مىرود ، زيرا بازگشت تقدم و تأخر زمانى به آن است كه وجود جزء متأخر متوقف بر وجود جزء متقدم مىباشد ؛ به گونهاى كه اگر جزء متقدم تحقق نيابد ، جزء متأخر نيز تحقق نخواهد يافت .
در ردّ سخن شيخ اشراق گفتهاند : تقدم و تأخر زمانى مستقل بوده و نمىتوان آن را قسمى از تقدم و تأخر طبعى دانست ، زيرا در تقدم و تأخر طبعى اجتماع متقدم و متأخر در وجود جايز و ممكن [ بلكه واجب و لازم ] مىباشد ؛ بر خلاف تقدم و تأخر زمانى ، كه اجتماع جزء متقدم و جزء متأخر در آن ناممكن مىباشد . بنابراين بايد گفت : تقدم و تأخر ميان اجزاى زمان ذاتى است ؛ [ يعنى اجزاى زمان از آن جهت كه جزء زماناند ، بر يكديگر تقدم و تأخر دارند ، نه از آن جهت كه هريك از علت ناقص