مىنمايد ؛ مانند تأثير انسان در حركت دست خودش . ] و « علت بعيد » آن است كه ميان او و معلولش [ يك يا چند ] واسطه در كار است ، مانند علتِ علت . [ مثلًا انسان با يك واسطه علت است حركت قلمى كه در دست دارد . و با دو واسطه علت است براى نوشتهاى كه مىنويسد و با چند واسطه علت است براى معنايى كه در ذهن خواننده پديد مىآيد . ]
[ 5 ]
علت داخلى و علت خارجى
علت ، همچنين به داخلى و خارجى منقسم مىشود . [ علت داخلى آن است كه با معلولْ متحد مىگردد و در ضمن وجود آن باقى مىماند . ] « علت داخلى » خود بر دوقسم مىباشد :
1 - ماده نسبت به [ نوعى كه ] مركب از ماده و صورت [ مىباشد . ماده همان چيزى است كه حيثيت قوه و استعداد شىء را تأمين مىكند . به ديگر بيان : ] ماده چيزى است كه شىء بهواسطهء آن بالقوه مىباشد . [ چنين چيزى اگر با صورت سنجيده شود ، ماده براى آن مىباشد و اگر با آنچه از آن و صورت تركيب مىشود ، يعنى با نوع ، مقايسه شود ، علت مادى براى آن خواهد بود . و در يك كلمه : « ما به الشىء بالقوه » ماده است براى صورت و علت مادى است براى نوع . ]
2 - صورت نسبت به [ نوع كه ] مركب از ماده و صورت ( مىباشد ) . صورت عبارت است از آنچه شىء به واسطهء آن بالفعل مىباشد . [ آنچه جنبهء فعليت شىء را تشكيل مىدهد ، اگر با ماده سنجيده شود ، صورت مىباشد و اگر با مجموع ماده و صورت سنجيده شود ، علت صورى خواهد بود . ]
علتهاى داخلى را « علل قوام » نيز مىنامند ، [ زيرا جزء ذاتِ معلولاند و مقوّم ماهيت آن مىباشند . ]
« علت خارجى » [ علتى است كه وجود آن ، بيرون از وجود معلول مىباشد و آن ]