مقدمهء سوم :
علّت يك پديدهء متغير بايد خودش نيز متغير باشد ، زيرا در غير اينصورت ، لازم مىآيد معلول ، به واسطهء تغيّرش ، از علّت جدا شود و اين محال است . [ يعنى لازم مىآيد ، معلول با آنكه علتش موجود و باقى و ثابت است ، زايل گردد و ازبين برود . زيرا موقعيت و حالت نخستينِ شىء متغير ، كه بنابر فرض معلول است ، دراثر تغييركردن و تبديل شدن به حالت دوم ازبين مىرود ، با آنكه علتش همچنان باقى است . ]
[ مقدمهء سوم را به اين صورت مىتوان توضيح داد كه : اگر علتِ قريب و بىواسطهء معلول ، امر ثابتى باشد ، نتيجهء آن نيز امر ثابتى خواهد بود . براى تقريب به ذهن مىتوان به اين مثال تمسك جست كه : اگر چراغى در مكانى ثابت باشد ، نورى كه از آن مىتابد ، فضاى مشخصى را روشن مىكند و اين روشنايى هرگز از نقطهاى به نقطهء ديگر منتقل نشده و حركتى در آن رخ نخواهد داد . تنها در صورتى اين روشنايى قابل انتقال از مكانى به مكان ديگر است كه خود چراغ جابهجا شود . در مورد اعراض شىء كه معلول مستقيم و بىواسطهء طبيعت شىء مىباشند ، نيز بايد گفت : اگر طبيعت ثابت و پايدار باشد ، اعراض آن نيز ثابت و پايدار خواهند بود . ]
نتيجهء مقدمات سهگانهء فوق آن است كه طبايع و صورتهاى جوهرى ، كه علتهاى قريب و بدون واسطهء اعراض نوشوندهء لاحق به شىء مىباشند ، بايد وجودشان متحوّل و نهادشان متجدد و نوشونده باشد ؛ اگرچه ماهياتشان ثابت و برقرار است ؛ چرا كه در ذاتى تغيير و تحوّل راه ندارد . [ و برهمين اساس بود كه در فصل ششم گفتيم : تغيير و تحول تنها در وجود ناعت شىء است ، نه در وجود نفسى آن و نه در ماهيت آن . البته اينكه گفتيم : « ماهياتشان ثابت و برقرار است » بدان معنا نيست كه از همهء حدود و مراحل حركتِ جوهرى شىء ماهيت واحد انتزاع مىگردد ، كه اين خلف وقوع حركت در جوهر شىء است ، بلكه مقصود آن است كه هر ماهيتى « در ظرف خودش » ثابت و باقى است و البته در هر ظرفى ماهيتى وجود دارد ، كه