ممتنع مىباشد .
[ 2 ] از اينجا دانسته مىشود وقوع حركت در يك مقوله به معناى تغيير در وجود فىنفسهء آن مقوله - يعنى وجودى كه طرد عدم از آن مقوله و ماهيت مىكند - نيست ، زيرا وجود فىنفسهء ماهيت همان ماهيت است و درخارج با آن يكى مىباشد . [ مثلًا وجود فىنفسهء سنگ همان سنگ است و وجود فىنفسهء سياهى و سفيدى همان سياهى و سفيدى است . ازاينرو وقوع تغيير در و جود فىنفسهء ماهيت ، به معناى وقوع تغيير در خود ماهيت خواهد بود ، كه امرى محال و نشدنى است . ]
[ 3 ] بنابراين ، اگر در يكى از مقولهها حركت و تغيّرى باشد ، آن حركت و تغيّر تنها در وجود ناعت آن مقوله ، از آن جهت كه ناعت است « 1 » ، خواهد بود . زيرا شىء به اعتبار وجود فىنفسهاش ماهيت دارد ، اما به اعتبار وجود ناعتش فاقد ماهيت است ؛ خواه آن وجود ناعت ، وصفدهنده به ديگرى باشد ؛ مانند وجود اعراض ، [ مثل سفيدى كه جسم را ، كه وجودى مغاير با آن دارد ، متصف به سفيد مىكند ] و خواه وصفدهنده به خودش باشد ؛ مانند وجود جواهر ، [ مثل صورت جسمى كه مادهء متحد با خود را ، كه موجود به يك وجود مىباشند ، متصف به جسم مىكند . ]
پس وقوع حركت در مقوله هيچ محذورى در پى ندارد . [ زيرا - همانگونه كه دانستيم - مقصود از وقوع حركت در مقوله ، وقوع حركت در وجود ناعتِ آن است ، كه يك وجود رابطى است و ماهيتى ندارد ؛ لذا اين حركت مستلزم تغيير در ذاتى و انقلاب در ماهيت نخواهد بود . ]
[ 4 ] حاصل آنكه : وقتى جسم مثلًا در كمّ و يا كيف خود حركت مىكند ، نه در ماهيت آن جسم تغيير و دگرگونى روى مىدهد و نه در ماهيت كم و يا كيف كه جسم در آنها حركت مىكند . بلكه تغيير و تحوّل تنها در متكمم يا متكيف ، [ يعنى در جود
هامش
( 1 ) . نه از آن جهت كه يك وجود فىنفسه است