تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ترجمه و شرح نهاية الحكمة ( فارسى ) — صفحة 198

مساهمون:

ص١٩٨
خويش برآمده‌اند ، اما با تحليلى كه در بالا آورديم سستى استدلال آنان روشن مىگردد . [ حاصل آن‌كه : امور اگرچه در نظر بدوى بر چهار قسم‌اند : دائمى ، اكثرى ، اقلى و متساوىالوقوع و اللاوقوع ، با كمى دقت دانسته مىشود كه همهء امور دائمىالوقوع‌اند ؛ يعنى اگر فعل را با سبب حقيقى و علت تامه‌اش بسنجيم ، خواهيم ديد كه هميشه از آن صدور مىيابد و يك ارتباط ضرورى و تخلف‌ناپذير ميان آن سبب حقيقى و فعل و غايت مترتب بر آن وجود دارد و وقتى رابطهء ميان فاعل و فعل از يك‌سو و رابطهء ميان فعل و غايت ازسوى ديگر ، رابطه‌اى ضرورى و تخلف‌ناپذير باشد ، جايى براى توهّم « اتفاق » باقى نخواهد ماند . منشأ قول به اتفاق آن است كه سبب حقيقى شىء دانسته نشده و در نتيجه شىء با غير سبب حقيقىاش مقايسه شده است و آنگاه ديده‌اند كه شىء موردنظر ، گاهى از آن سبب صدور مىيابد و گاهى صدور نمىيابد ؛ گاهى بر فعل مترتب مىشود و گاهى مترتب نمىشود ؛ لذا صدور و يا ترتب آن را اتفاقى انگاشته‌اند . ]

نظريهء ذى مقراطيس ( دمكريتُس ) « 1 » .

به ذى مقراطيس نسبت داده شده « 2 » است كه پيدايش عالمِ [ جسمانى ] اتفاقى بوده است . به عقيدهء وى اجسام گوناگون [ مانند خاك ، طلا ، آب و . . . ] از ذرّات بسيار ريز و سخت [ به نام اتم ، ] كه در يك فضاى بىكران پراكنده بوده‌اند ، تشكيل يافته است . اين ذرات ، اگرچه اشكال گوناگونى دارند ، [ برخى مكعب‌شكل ، برخى كروى و برخى به صورت چندوجهى ] ، اما از يك طبيعت واحدى برخوردار مىباشند [ ؛ يعنى
هامش
( 1 ) .1 - Democritus( 2 ) . شيخ‌الرئيس در طبيعيات شفا ، اين نظريه را از وى نقل مىكند . ( ر . ك : طبيعيات شفا ، فصل سيزدهم و چهاردهم ازمقالهء نخست )