[ 10 ] شيخالرئيس در شفا مىگويد : « 1 »
« برانگيخته شدن شوق [ به يك كار در آدمى ] بهناچار مستند به علّتى مىباشد و آن علت يا عادت است و يا ملولشدن از يك هيئت و حالت خاص و ميل به جايگزينكردن هيئت ديگرى به جاى آن و يا حرص و تمايل شديد قواى تحريكى و احساسى براى ايجاد حركت و يا احساس تازهاى .
[ هريك از اين امور مىتواند شوق به كارى را در آدمى برانگيزد ، زيرا ] عادت و منتقلشدن از آنچه ملالتآور است لذتبخش مىباشد و همچنين حرص بر انجام كار تازه لذتبخش مىباشد ؛ البته اين لذتها برحسب قوهء حيوانى و تخيّلى است و لذت در حقيقت همان خير حسى ، حيوانى و تخيلى مىباشد و آنچه برحسب اين قوا خير است ، برحسب خير انسانى [ و بهلحاظ قوهء فكرى ، ] خير مظنون مىباشد .
پس در آنجا كه مبدأ كار تخيّلى و حيوانى است ، خيربودن كار نيز ، بهناچار ، تخيّلى و حيوانى خواهد بود . بنابراين ، چنين فعلى [ بدون خير و غايت نيست ، بلكه ] از خير مظنون برخوردار مىباشد ؛ يعنى خير برحسب قوهء تخيّل ؛ اگرچه چنين خيرى حقيقى « 2 » نيست ؛ يعنى برحسب قوهء عقل خير محسوب نمىشود . » پايان كلام شيخالرئيس .
[ حاصل سخن شيخالرئيس آن است كه : نفس آدمى از آن جهت كه داراى مرتبهء حيوانى است ، واجد لذتهاى حسى و خيالى مىباشد و اينگونه لذتها براى انسان از آن جهت كه انسان است ، خير محسوب نمىشود ، بلكه براى او از آن جهت كه
هامش
( 1 ) . استشهاد به كلام شيخالرئيس براى تأييد آن است كه حكما گاهى شوق را به برخى از صفات نفسانى نسبت مىدهند ، اما در عين حال ، كلام شيخ ارتباط وثيقى دارد با پاسخ دومى كه مؤلف قدس سره از شبههء فقدان غايت فكرى در افعال عبث ارائه نمود و كاملًا آن را تأييد مىكند
( 2 ) . مقابل قراردادن خير حقيقى با خير مظنون ، نشاندهندهء آن است كه مقصود از خير مظنون ، خير غيرواقعى ودروغين است . بنابراين ، مقصود از ظن در اينجا همان اعتقاد غيرمطابق با واقع است