فاعل مىباشد . يعنى خداوند حبّ به ذات و كمالات ذاتى خود دارد و اين حبّ به ذات مستلزم حبّ به آثار ذات و افعال صادر از ذات مىباشد ؛ از اينروست كه آن افعال از او صدور مىيابد . پس اگر پرسيده شود : غايت خداوند در افعالش چيست و چرا خداوند خلايق را آفريد ؟ پاسخ آن است كه : چون خدا خودش را ذاتاً دوست دارد و آثار ذاتش را نيز بالتبع دوست دارد . و چون « حبّ به ذات » عين ذات خداوند است ، در مورد خداى سبحان علت فاعلى و علت غايى يكى خواهد بود . ]
[ 24 ]
نقد نظريهء معتزله :
[ نظريهء معتزله ، اگرچه مستلزم آن نيست كه خداوند نيازمند غير خود باشد « 1 » و توسط غاياتى كه بر افعالش مترتب مىگردد ، استكمال يابد و از آنها بهرهمند شود ، اما اين اشكال بر آن وارد مىشود كه بنابر نظريهء ايشان ، عالى ارادهء سافل نموده وموجود شريفتر طالب و خواهان موجود پستتر شده [ و قصد آن را كرده است ، درحالى كه اراده و حبّ عالى هرگز اوّلًا وبالذات و اصالتاً به سافل تعلق نمىگيرد و اگر بدان تعلق گيرد ، ثانياً و بالتبع مىباشد . ] و اگر غايتى كه خداوند را به سوى فعل سوق داده و فعل خداوند ، بلكه فاعليت او ، بر آن متوقف مىباشد ، همان خير و مصلحتى باشد كه بر فعل مترتب مىگردد ، در اين صورت غير خدا [ كه همان مصلحت مترتب بر فعل است ، ] در خداوند تأثير كرده است ، با آنكه خداوند فاعل نخستين بوده وفاعليتش تامّ مىباشد ومتوقف بر هيچچيز نيست .
[ 25 ] بلكه حقيقت امر - همانطور كه گفته شد - آن است كه غايت فاعل در فعلش چيزى نيست جز همان ذات فاعل از آن جهت كه فاعل است و در واقع همان ذات فاعل او را به سوى فعل برمىانگيزاند و اما غايتى كه بر فعل مترتب مىگردد ، غايت
هامش
( 1 ) . البته نظريهء معتزله مستلزم آن نحوه از نيازمندى بر غير كه اشاعره مىپنداشتند و آن را از لوازم قول به غايتمندبودن افعال الهى مىدانستند ، نيست ؛ يعنى نظريهء ايشان مستلزم استكمال خداوند توسط غايات مترتب بر افعالش نيست ، اما مستلزم نحوهء ديگرى از نيازمندى مىباشد و آن عبارت است از : نيازمند بودن فاعليت خداوند و توقف آن بر غير ، زيرا علت غايى درنظر ايشان « سود رساندن به غير » است و اين امرى جدا و منفك از ذات خداوند مىباشد كه فاعليت خداوند بر آن متوقف است