فعل مترتب مىشود ) .
[ 18 ] توضيح اينكه : فاعل وقتى يك غايت كمالى را تصور مىكند ، خودش را از آن جهت كه نسبت به آن غايتْ اقتضا و سببيت دارد ، ملاحظه مىكند ؛ مثلًا گرسنهاى كه قصد خوردن مىكند تا سير شود ، خودش را از آن جهت كه اقتضاى اين فعل را دارد ، مشاهده مىكند ، فعلى كه آن غايت خاص [ يعنى سيرى ] بر آن مترتب مىگردد ؛ يعنى خودش را در حالى كه اقتضاى « سيربودن » در آن هست ، مشاهده مىكند و آنگاه اراده مىكند كه برحسب وجود فعلى و خارجى سير باشد .
حال اگر فاعل به نحوى تعلق به ماده داشته باشد ، با فعليت يافتن غايت ، كه همان ذات فاعل به لحاظ فاعليتش است ، فاعل استكمال مىيابد [ ، زيرا فعليت يافتن غايت به معناى آن است كه فاعليت ذات نسبت به يك فعل خاص از قوّه به فعليت رسيده و فاعل واجد چيزى شده كه پيش از اين آن را بالفعل دارا نبود ، بلكه فقط اقتضاى آن را داشت و بالقوه واجد آن بود . ]
[ همانگونه كه بيان شد ، مقصود از غايتى كه ذاتاً كمال فاعل است و حقيقتاً بدان استكمال مىيابد ، فاعليت فاعل است ، كه عين فاعل مىباشد ، ] اما غايتى كه بيرون از ذات فاعل بوده و وجودش مترتب بر فعل مىباشد ، [ حقيقتاً موجب استكمال ذات فاعل نمىگردد ، بلكه ] ذات بالتبع « 1 » به واسطهء آن كامل مىگردد [ ؛ يعنى وقتى گفته مىشود : « غايت مترتب بر فعل ، ذات فاعل را كامل مىگرداند » اين اسناد مجازى است و آنچه در حقيقت ذات فاعل را كامل مىگرداند ، فعليت يافتن فاعليت فاعل است ، كه البته ملازم با فعل و غايت مترتب بر فعل مىباشد . ]
و اما فاعل اگرهم در مقام ذات و هم در مقابل فعل مجرد از ماده باشد ، فىنفسه كامل مىباشد و معنا ندارد كه به واسطهء غايتش ، كه همان ذات تامّالفعليهء اوست ،
هامش
( 1 ) . مقصود از بالتبع در اينجا بالعرض مىباشد