احسان مىكند ، تا او را شادمان سازد ، [ اگرچه در آغاز چنين مىنمايد كه هدف او از اين كار شادمان ساختن آن شخص درمانده است ، نه چيزى كه مربوط به شخص فاعل است ، اما اگر دقت شود ، دانسته مىشود كه غايت دراينجا نيز مربوط به خود فاعل است ، زيرا ] او با ديدن احوال ناگوار آن مسكين ، اندوهگين و متأثر گشته و با احسان خود مىخواهد آن غم و اندوه را از خودش بر طرف سازد . همچنين كسى كه به جايى مىرود تا در آن استراحت كند [ و خستگى را از تن و بدن خود بر طرف سازد ، اگرچه به نظر مىرسد غايت و هدف اين كار به تن و بدن مربوط مىشود ، اما ] او در حقيقت مىخواهد نفس خويش را از رنجى كه به واسطهء خستگى بدن به دو مىرسد ، رها كند .
[ 16 ] حاصل آنكه فعل هميشه با فاعل همسنخ ، سازگار و ملايم مىباشد و با رضايت او از او صادر مىگردد . [ چون اثر فاعل و معلول آن مىباشد و معلول هميشه با علّت خود سنخيت و سازگارى دارد . ] همچنين غايتى كه بر فعل مترتب مىشود ، هميشه همسنخ و ملايم با فاعل است ؛ از اينرو ، خير و كمال براى فاعل خواهد بود .
[ 17 ] اگر گفته شود : [ فعلِ فاعل و نيز اثرى كه بر فعل مترتب مىشود و غايت آن محسوب مىگردد ، هر دو معلول فاعل بوده و وجودشان ضعيفتر از فاعل مىباشد ؛ پس چگونه مىتوان گفت : غايت فعل ، كمال براى فاعل است و فاعل آن را اراده مىكند ، درحالى كه حكما گفتهاند : ] موجود عالى به واسطهء موجود سافل استكمال نمىيابد و آن را اراده و قصد نمىكند ، چرا كه عالى علت سافل است و وجود علتْ قوىتر و مقامش برتر از معلول مىباشد .
در پاسخ مىگوييم : همانگونه كه برخى از حكما « 1 » گفتهاند ، اراده و حبّ فاعل تنها از آن جهت به فعلش تعلق مىگيرد كه آن فعل اثرى از آثار اوست . پس در حقيقت اراده و حبّ فاعل ذاتاً به خود فاعل تعلق مىگيرد و به تبع آن به غايت فعل ( آنچه بر
هامش
( 1 ) . ر . ك : اسفار ، ج 2 ، ص 270