رابطهء غايت حركت با محرّك و متحرّك
[ 3 ] چون ميان غايت و حركت رابطه و نسبت ثابتى برقرار است ، ميان آنها نوعى اتحاد وجودى برقرار مىباشد . [ زيرا - همانگونه كه پيش از اين بيان شد - « 1 » تحقق وجود رابط و برقرارى نسبت وجودى ميان دوطرف موجب مىگردد نوعى اتحاد وجودى ميان آنها برقرار باشد . ] و به واسطهء اين اتحاد وجودى ، غايت با محرّك با متحرك مرتبط مىگردد ، مانند حركت كه با محرّك ارتباط دارد ؛ همچنين غايت حركت مرتبط مىگردد ، همانند حركت كه با متحرك ارتباط دارد .
[ توضيح اينكه : حركت هم با محرّك ارتباط و اتحاد وجودى دارد ، زيرا فعل اوست و فعل با فاعل مرتبط مىباشد و هم با متحرك ارتباط و اتحاد وجودى دارد ، زيرا متحركْ حركت را مىپذيرد و قبول مىكند و مقبول با قابل مرتبط مىباشد ، بنابراين ، غايت نيز با محرّك و متحرك مرتبط است و همان نسبتى كه ميان حركت و هريك از آنها برقرار مىباشد ، ميان غايت و آنها نيز برقرار خواهد بود ، چرا كه غايت و حركت با هم اتحاد وجودى دارند و « المتحد مع المتحد متحدٌ » ؛ يعنى اگر « الف » با « ب » متحد باشد و « ب » با « ج » ، آنگاه « الف » نيز با « ج » متحد خواهد بود . ]
اثبات علت غايى در حركتهاى عرضىِ طبيعى
[ 4 ] [ باتوجه به مقدمات فوق مىگوييم : ] محرّك اگر طبيعت باشد ، [ يعنى صورت نوعيى كه فاقد علم و اراده است « 2 » ] و جسم « 3 » را با يكى از حركات عرضى -
هامش
( 1 ) . ر . ك : مرحلهء دوم ، فصل اول ، فرع دوم
( 2 ) . صدرالمتألهين در تعريف طبيعت مىگويد : « الطبيعة قوة يصدر عنها الفعل و التغيير على نهج واحد ، من غيرارادة » . ( اسفار ، ج 5 ، ص 248 )
( 3 ) . مقصود از جسم مادّهء ثانيهء خود صورت نوعى است - زيرا صورت نوعى در جسم حلول مىكند - نه جسم ديگرى بيرون ازصورت نوعى و جدا از آن ، چرا كه طبيعت و صورت نوعى يك جسم نمىتواند فاعل حركت و بهوجود آورندهء حركت در جسم ديگرى باشد ، بلكه نهايتاً مىتواند زمينهء حركت را در آن به وجود آورد و نسبت به آن معدّ باشد