[ همانگونه كه از تعريف حركت به دست مىآيد ، ] در مورد حركت ، كمال دومى وجود دارد كه شىء متحرك با حركتش به سوى آن توجه دارد و حركتش به آن منتهى مىگردد . بنابراين ، آن كمال دوم ، كمال نهايىاى است كه شىء متحرك با حركت خود بدان مىرسد [ و حركتش را وسيلهاى براى رسيدن به آن قرار مىدهد . به ديگر سخن : ] آن كمال دوم ، [ كه منتهىاليه حركت است ، ] براى خودش مطلوب است و حركت بهخاطر آن مطلوب مىباشد . و از اين روست كه گفتهاند : « حركت ذاتاً و براى خودش مطلوب نيست و مقتضاى ذات شىء نمىباشد . » [ يعنى هيچچيزى حركت را براى حركت نمىخواهد ، بلكه براى دستيابى به نتيجه و غايت آن بدان توسل مىجويد ؛ بهگونهاى كه اگر شىء مىتوانست بدون حركت به آن غايت دست يابد ، هرگز حركت نمىكرد . ]
رابطهء وجودى غايت حركت با حركت
[ 2 ] كمال دومى [ كه در هر حركتى وجود دارد ، ] همان است كه « غايت حركت » ناميده مىشود و متحرك بدان استكمال مىيابد [ ؛ يعنى واجد چيزى مىشود كه پيش از اين فاقد آن بوده است ؛ اگرچه اين واجديت ، ملازم با ازدست دادن پارهاى ديگر از كمالات باشد . ]
نسبت غايت حركت به حركت ، نسبت وجود تام به وجود ناقص است . [ حركت در واقع وجود بالقوهء غايت است ؛ يعنى غايت در حركت موجود است ، اما با يك وجود ضعيف و ناقص و غايت همان وجود حركت است كه فعليت يافته و تامّ گشته است . ] و هيچ حركتى خالى از غايت نيست ، چرا كه اگر حركت غايت نداشته باشد ، به سكون تبديل مىگردد . [ يعنى اگر غايت نمىبود ، حركتى نيز نبود و شىء در حال سكون به سر مىبرد . درخت اگر نخواهد ميوه بدهد ، هرگز رشد نمىكند و يا آدمى اگر نخواهد درس بخواند ، هرگز به مدرسه نمىرود . ]