خود مىباشد [ و هيچ وابستگى به غير خود ندارد ] و او است كه به معناى حقيقى كلمه ، تأثير مىكند . هيچ مؤثرى در عالم هستى جز او نيست و غير او هرچه هست تنها از استقلال نسبى « 1 » برخوردار مىباشد ، [ يعنى فقط نسبت به معلولش مستقل است ، اما نسبت به علتش عين ربط مىباشد ] و استقلال [ در وجود ] ملاك و معيار عليت و ايجاد مىباشد [ و وجودى كه عين ربط به غير است ، هرگز نمىتواند ايجادكننده و وجود دهندهء غير باشد . ] بنابراين ، همهء علل فاعلى در هستى ، در واقع معدّاتى « 2 » هستند كه معلولها را به فيض مبدأ نخستين و ايجادكنندهء همه موجودات نزديك مىسازند .
[ البته مقصود ازجملهء : « در عالم هستى مؤثرى جز خداوند نيست » ، نفى تأثير بهطور مطلق از غيرخداى سبحان نيست - چنانكه از اشاعره نقل شده است - چرا كه اين قول بالضرورة باطل است . بلكه مقصود نفى تأثير استقلالى از غيرخداى سبحان است ؛ بدينمعنا كه همهء علتهاى فاعلى ، جز خداى سبحان ، وجودهاى رابطى هستند ، كه هيچ استقلالى در ذات و تأثير و عليت خود ندارند و در واقع مجارىِ فيض و يا شرايط قابليت قابلها را تشكيل مىدهند . در مقام مثال ، فاعلهاى امكانى مانند كانالهايى هستند كه آبى كه از چشمه فوران مىكند ، با گذر از آنها به زمين زراعى مىرسد و زراعت را آبيارى مىكند . كانالها از خود هيچ آبى ندارند و آب تنها از آن
هامش
( 1 ) . و اين استقلال هم در واقع از شئون استقلال واجب است ، نه آنكه استقلالى مستقل و براى خود باشد ، چرا كه « لاحكم للمعلول الّا و هولوجود علّته »
( 2 ) . واژهء « معدّ » داراى سه اصطلاح است :
الف - آنچه ماده را به تأثير فاعل نزديك مىسازد و براى اثرپذيرى آمادهاش مىسازد ، اين همان معنايى است كه در فصل دوم بيان شد .
ب - آنچه بهنحوى مقتضى تغيير است ، كه فقط شامل فاعل طبيعى مىشود ، نه مجرد .
ج - آنچه استقلالًا افاضهء وجود نمىكند ؛ اين معنا شامل همهء فاعلها جز خداى سبحان مىشود و همين اصطلاح در اينجا موردنظر مىباشد